به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوشراد از سکوتِ پشتبامها تا هراسِ دستگیری قسمت سیزدهم: فرزند زمانِ خویشتن کامیون ارتشی «ریو» درست آن طرف خیابان ایستاد. جلوی خانه آقای … چند سرباز پشت کامیون نشسته بودند. فرمانده با همسایهی روبرو، خانم ش… صحبت میکرد. نمیدانم آدرس خانهی ما را میگرفت یا خانم … عِرق […]
به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوشراد از سکوتِ پشتبامها تا هراسِ دستگیری

قسمت سیزدهم:
فرزند زمانِ خویشتن
کامیون ارتشی «ریو» درست آن طرف خیابان ایستاد. جلوی خانه آقای … چند سرباز پشت کامیون نشسته بودند. فرمانده با همسایهی روبرو، خانم ش… صحبت میکرد. نمیدانم آدرس خانهی ما را میگرفت یا خانم … عِرق شاهدوستیاش گل کرده و خانه ما را نشانش داد. اشارهی انگشتِ خانم … مرا متوجه خطر کرد.
ایستاده بودم. بلافاصله خم شدم و به حالت چمباتمه نشستم. کمی بعد دراز کشیدم تا دیده نشوم. از سوراخهای میانِ آجرهای پشت بام، صحنه را مینگریستم. پشت بامِ شمالی خانه مشرف به خیابان بود.
دورچین پشت بام به سبک آن روزها، آجرچین بود. آجرچینی پشتِ بام علاوه بر حفاظت و زیبایی نما، پنجرهای برای گذر باد در تابستان بود. شبها در پشتِ بام میخوابیدیم.همچنان از میان دیوار مشبک، ماشین را نگاه میکردم.
ماشین ارتشی به انتهای خیابان که رسید، دور زد. برایم قطعی شد که به سوی خانه ما میآیند. معطل نکردم. سراسیمه و به سرعت برق به پایین دویدم. در پلههای آخر، از شدت استرس و عجله پایم پیچ خورد. چند پله واژگون شدم. آرنجم به زمین خورد و دستم خراشیده و خونی شده بود. پیراهنم در قسمت آرنج پاره شد. دستم به سوزش افتاد. اعتنایی نکردم. اصلاً متوجه سوزش و خون آرنجم نشدم. دمپایی پایم بود. از پایم درآمد. دوباره به زمین خوردم. خیلی ترسیدم. فرار کردم.
کافی بود ساکِ سبز رنگِ چرمیام دست آنها بیفتد. کارم تمام بود. با عجله به سراغِ ساک رفتم. زیر تخت قایمش کرده بودم. به زمین خوابیدم و با زحمت آن را از زیر تخت بیرون کشیدم. فقط به دستگیر نشدن فکر میکردم. از پلههای بامِ جنوبی بالا میرفتم. هزار فکر در سرم افتاد. اینکه شاید دیگر به خانه برنگردم. به فکر مادرم افتادم و برگشتم.
در اتاق پذیرایی، نماز میخواند. باید میگفتمش که دارم میروم. تند و با عجله گفتم: «ارتشیها درِ خانه هستند. دنبالم هستند. من رفتم. شاید دیگر مرا نبینی».
او نگاهی کرد و لبخندی زد، اما نمازش را نشکست. هیچ تغییری در چهرهاش ندیدم. شاید فکر میکرد شوخی میکنم. شاید هم انتظار چنین روزی را داشت. او میدانست که فعالیتهای یواشکی دارم.
آن روز، صبح زود، قبل از اذان ما را دیده بود. احمد موتور چوپای آقایی، میوهفروش ملایری را گرفته بود. چوپا موتوری قوی و گردنکلفت بود که به کار ما میآمد. سه سرنشین، آن هم در سرعت بالا را تحمل میکرد. همه چیز آماده بود. شناسایی کرده بودیم.
صبح زود احمد آمد. سوار ترک موتور شدیم و در تاریکی حرکت کردیم. قرارمان این بود که احمد راننده باشد، مهدی شیشه را بشکند و من کار را تمام کنم. مهدی چند بار با سنگی بزرگ به شیشه زد. شیشه شکسته نشد. مضطرب شدیم. مواد در دست من در حال احتراق بود و احتمال سوختنم بود. چارهای نبود. مثل فیلمهای سینمایی، با لگد شیشه را شکستم و کار را تمام کردم. خدا رحم کرد. اگر آن شیشه ضخیم روی پایم مینشست، معلوم نبود پای راستم سالم بماند. با شتابزدگیِ ناشی از ترس، به سرعت از محل دور شدیم.
مادر و پدرم از پشت بام و از میان پنجرههای دیوار دورچین پشتِ بام، ساکت و بیصدا ما را دیده بودند. هیچ نگفتند.
پدرم صبح همان روز، برای آوردن میوه برای مغازهاش، به خیابان نظامی رفت. وقتی برگشت، من در خانه بودم. پدر آمد و تنها یک جمله گفت: «کار خودتان را کردید؟ میدانم چه کردید». گفتم: «کدام کار»؟ لبخند معناداری زد، سری تکان داد و رفت.
مادرم این را میدانست. صبح زود ما را دیده بود. پس تا حدی آمادگی چنین مسائلی را داشت. آرام نگاهم کرد و به رکوع رفت.
خداحافظی کردم. بدون انتظار پاسخ، به سرعت از پلههای پشت بامِ جنوبی بالا رفتم و به پشتِ بام خانهی عمو رمضان، که دیوار به دیوار خانه ما بود، و به خانه بعدی، خانه توکلی رفتم و از آنجا نیز به پشت بام خانه بعدی پریدم. در کمین نشسته بودم که چه خواهد شد.
آن روز، قرار بود کل حیاط خانه را که آجرفرش بود، موزائیک کنند. درِ اصلی خانه باز و کارگران مشغول کار بودند.
مادر بعداً گفت: «فوری خودم را جلوی در رساندم. به بنّا هم گفتم بگو هیچ کس خانه نیست». بنّا گفته بود: «کف خانه را داریم موزائیک میکنیم. هیچ کس اینجا نیست. کسی هم نمیتواند فعلاً رفت و آمد کند». فرمانده که در آستانه در، به خاطر موزائیک و موانع امکان ورود نداشت، قانع شد و برگشت.
ساک را در پشت بام همسایه گذاشتم. آرام به پشت بام خودمان آمدم و از دور صحنه را می پائیدم. ارتشیها که رفتند، نفس راحتی کشیدم.
پس از این واقعه، هیچگاه، حتی به اشاره و کنایه، موضوع آدرس دادن را به روی همسایهمان، خانم ش… نیاوردم.
در آن ایامِ، نه کسی جویای نام و نان و نه منتظر پاداش بود. تنها انتظارِ ما، دستگیری، ساواک و شکنجه و زندان بود. درست یا نادرست، ما در آن ایام،«فرزند زمانِ خویشتن» بودیم.
ادامه دارد…