به گزارش خبرگزاری هما زاگرس؛محمد کیانوشراد ؛ از تردید در انجمن حجتیه تا شور مبارزه در دانشگاه جندیشاپور؛ روایت یک انتخاب تاریخی قسمت دهم : من و انجمن حجّتیه به واسطه یکی از دوستان، به انجمن حجتیه معرفی و دعوت شدم. جلسات ما در خیابان وکیلی اهواز، روبروی مسجد آل طیب بود. جلسهای هم – […]
به گزارش خبرگزاری هما زاگرس؛
محمد کیانوشراد ؛ از تردید در انجمن حجتیه تا شور مبارزه در دانشگاه جندیشاپور؛ روایت یک انتخاب تاریخی

قسمت دهم :
من و انجمن حجّتیه
به واسطه یکی از دوستان، به انجمن حجتیه معرفی و دعوت شدم. جلسات ما در خیابان وکیلی اهواز، روبروی مسجد آل طیب بود. جلسهای هم – که آخرین جلسه حضورم بود – در منزل آهنگران در محله باغ معین برگزار شد.
به نقل از یکی از بستگانِ نزدیکم که با انجمن همکاری داشت، انجمن حجتیه در سال ۵۶ از او خواسته بود برگه تعهدی مبنی بر عدم شرکت در فعالیتهای سیاسی را امضاء کند. او نپذیرفته بود و به همین دلیل، از انجمن حجتیه خارج شده بود.
تیرماه سال ۵۷، آیتالله خمینی در واکنش به جنایات شاه در قم، تبریز و یزد اعلام کرده بود که جشن نیمه شعبان برگزار نشود. اما انجمن در کیانپارس و در حد فاصل فلکههای اول و دوم، جشن بسیار باشکوهی برگزار کرد که موجب خشم نیروهای انقلابی مسلمان شد.
اقدام انجمن حجتیه در واقع نوعی دهانکجی به اعلامیه امام تلقی شد.
سکونت چند خانواده بهایی در کیانپارس، انجمن را بر آن داشته بود تا فعالیت خود را در این محله گسترش دهد.
بهنیا به واسطه یکی از اعضای انجمن، به مسجد ما میآمد. او جوانی ریزنقش، مودب و خوشاخلاق بود. همین ویژگیها، سبب شده بود تا جوانان جذبِ او شوند.
انجمنیهایی که من از نزدیک میشناختم، افرادی مومن و عشقی شدید و خالصانه به امام زمان داشتند.
انجمن جلساتی را در منزل یکی از بچههای خیابان موحدین تشکیل داده بود و آقایان قنواتی و نجفی که باسواد و مسلط به مباحث دینی بودند، در این جلسات به عنوان مدرس برای توجیه جوانان شرکت میکردند.
موضع ما در قبال انجمنیها دوستانه و محترمانه و از حضورشان در کیانپارس استقبال میکردیم.
پس از برگزاری جشنِ نیمه شعبان در کیانپارس و بیتوجهی آنان به نظر امام، روابط ما با آنها به سردی گرایید و ارتباطِ ما با آنها قطع شد.
ساواک تلاش میکرد از انجمن حجتیه به نفع خود بهرهبرداری کند و جبهه جدیدی علیه مبارزان مسلمان بگشاید. از سوی دیگر، ساواک گمان میکرد با تقویت انجمن، مارکسیستها نیز تضعیف میشوند.
از دید ساواک، انجمن مانند هر تشکیلاتِ مشابه دیگر، بستری برای نفوذ و تاثیرگذاری آنها بود.
گفتمان حاکم در آن زمان، گفتمان انقلاب و مبارزه بود. تبعاً انجمن حجتیه در این گفتمانِ مُدِ روز، جایگاهی نداشت و نه تنها طرد و تحقیر، که به خیانت متهم گردید.
صادق کرمانشاهی در جلسات انجمن شرکت میکرد.
در بعضی جلسات با هم بودیم. روزی در مکتب قرآن، صادق را دیدم. از من پرسید: «چرا دیگر در کلاسهای منزل آهنگران شرکت نمیکنی؟ جلسات خوبی است». به او گفتم: «علتش این است که به نظرم، انجمن به دنبال مسائل فرعی است. دفع پشهها از مرداب اولویتِ انجمن است، در حالی که در اصل، مرداب را باید خشکاند».
در این اوضاع، یکی مرا به سوی انجمن حجتیه میخواند و دیگری به سوی سیاست و مبارزه. من دومی را انتخاب کرده بودم.
همان زمان، مخالفانِ انجمن قضاوتهای متفاوت و گاه تندی نسبت به آنها داشتند.
پس از انقلاب نیز، احکام تند و بعضاً نابجایی نسبت به انجمن حجتیه صادر شد که به نظرم برخی دور از واقعیت بود.
اظهارنظر علنی و منفی امام نسبت به انجمن حجتیه، موجب تعطیلی خودخواسته کلیه فعالیتهای انجمن شد.
از سوی دیگر به انتخاب خود به سیاست کشیده شده بودم .
لشکرآباد مرکز مهمی برای فعالیتهای انقلابی بود و بسیاری از دانشجویانِ مبارز، ساکن لشکرآباد و با بچههای مبارز عرب در ارتباط بودند.
در آنجا و از طریق عبدالله طرفاوی، با دوستان مبارز دیگری نظیر اسماعیل کروشاوی، هادی کرمی و طاهر عبیات و …آشنا شدم.
عبدالله در خانهاش کلاس اسلامشناسی یا جهانبینی اسلامی برگزار میکرد. حمید سیاحی، طاهر عببات، طالب مستاجران، حسین افتخاری و من شرکت میکردیم. پس از حضور در جلسات سیاسی، با کاظم شفاعت آشنا شدم و دوستی ما عمیق و ماندگار شد.
من در حالی که کلاس دوم یا سوم دبیرستان بودم، به فضای فعالیتهای سیاسی در دانشگاه راه یافتم.
اولین تظاهرات گسترده در دانشگاه جندیشاپور، چندی پس از فوت مصطفی خمینی برگزار شد. تظاهرات از دانشکده کشاورزی آغاز شد و تا دانشکده پیراپزشکی، نزدیک به درِ ورودی بیمارستان گلستان ادامه یافت.
برای آوردن پلاکاردها و پارچههای از پیش نوشتهشده همراه کاظم علمالهدی، عبدالله طرفاوی و چند تنِ دیگر، به کشتارگاه اهواز که در حاشیه رودخانه کارون بود، رفتیم. سگهای گرسنه و ولگرد آنجا پرسه میزدند. با ترس و لرز و دوان دوان در حالی که چوبهای پلاکاردها برایم سنگین بود، با شتاب فراوان، از باغِ پشتی دانشکده کشاورزی که باغی بزرگ با نخلهای سربهفلککشیده بود، خود را به ورودی دایره شکل دانشکده کشاورزی رساندیم. دانشجویان زیادی تجمع کرده بودند. وسایل را تحویل گروه دیگری دادیم و خود را در میان جمعیتِ دانشجویان گم کردیم.
اسماعیل کروشاوی یکی از رهبران دانشجویان مسلمان با قامتی رشید و استوار، با بلندگوی دستی شعار میداد. گروههای چپ هم، شعارهای کارگری خودشان را میدادند. «نان، مسکن، آزادی» و اسماعیل هم در پاسخ میگفت: «کارگر کارگر، اسلام حامی توست». شعارهای مارکسیستها پژواک ضعیفی داشت. آنها پاسخی درخور از دانشجویان نگرفتند.
حضور گسترده دانشجویان در آن روز و تظاهرات در مسیری طولانی، گارد دانشگاه را به عقبنشینی واداشت. گارد از مداخله و درگیری مستقیم با دانشجویان اجتناب کرد و در آن روز، مراسم با آرامش به پایان رسید.
ادامه دارد …