تاریخ انتشار خبر: 11 مهر 1405 | 09:41:29
کد خبر : 17251

راه و ره‌آورد تجربه‌نگاری از یک زندگی

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس؛ محمد کیانوش‌راد روایت تجربه‌هایی که تاریخ نمی‌شوند قسمت دوازدهم: نگویید طبیعی استبالا بیایید اواخر سال ۵۷، مردم انجمن ایران و آمریکا در باغ معین را تصرف کردند. هر کس چیزی برمی‌داشت. کسی به حرف کسی گوش نمی‌کرد. معلوم نبود چه خبر است. انجمن غارت شد و مجاهدین خلق در آنجا […]

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس؛ محمد کیانوش‌راد روایت تجربه‌هایی که تاریخ نمی‌شوند

قسمت دوازدهم:

نگویید طبیعی است
بالا بیایید

اواخر سال ۵۷، مردم انجمن ایران و آمریکا در باغ معین را تصرف کردند. هر کس چیزی برمی‌داشت. کسی به حرف کسی گوش نمی‌کرد. معلوم نبود چه خبر است. انجمن غارت شد و مجاهدین خلق در آنجا مستقر شدند. پس از انقلاب، گروهی دیگر به ساختمان هجوم آوردند و آن را از دست مجاهدین گرفتند و به روابط عمومی سپاه پاسداران سپردند.

محمد، برادر علی جمال‌پور، در روابط عمومی سپاه، با جمعی از بچه‌ها نمایش «پُل» – نوشته «م. الف. فجر» – را روخوانی و تمرین می‌کردند. من هم نقشی فرعی در آن نمایش داشتم. علی جمال‌پور و حسین علم‌الهدی هم بارها به ما سر می‌زدند. صادق آهنگران هم می‌آمد و در وقت‌های استراحت، ترانه‌های به ‌اصطلاح «مارضایی» دزفولی می‌خواند. صادق هنوز مدّاح نشده بود. نمایش پل، ۱۰ روز در تالار شهرداری اجرا شد و با استقبال بسیار خوبی روبرو شد.

پیش از انقلاب، تالار شهرداری محل نمایش‌های روشنفکرانه بود. نمایش «استثنا و قاعده» و «پرومته در زنجیر» از برتولت برشت را در تالار شهرداری دیدم. انبوهی از دانشجویان که تیپِ روشنفکران آن زمان را داشتند، حاضر بودند. احساس من این بود: نمایش برای آنان سرگرمی، گعده و نوشیدن قهوه و سیگار و قرارهای عاشقانه نبود. نمایش مظهری از فهمیدن، آگاهی و تعهد بود.

«استثنا و قاعده» در سال ۵۶ برای همیشه اثری ماندگار بر ذهنم نشاند.
«برشت» در آغاز می‌گوید: «به التماس از شما می‌خواهم تا در برابر رخدادهای هر روزه، نگویید طبیعی است.» آن شب از برشت آموختم، استثناء را نباید فدای قاعده کرد.

برشت به من آموخت تا از بندِ قضاوت‌های کلیشه‌ای و قواعدِ پیش‌ساخته‌ی عرفی رها شوم.

قاعده، قاعده، قاعده و مرگ همیشگی استثناها، نابینایی تاریخِ آدمی است. در قاعده، چه عشق‌هایی که مرد، چه جان‌ها که فدا گشت، چه زندگی‌ها که فنا شد. سرانجام «آن‌که گفت آری و آن‌که گفت نه»، پیش روی ماست.

نوشته‌ها و سبک برشت را می‌پسندیدم. حتی تئاتری را که با فرهاد به ‌صورت خانگی اجرا کردیم، سبک و سیاق نوشته‌های برشت بود. ایده نمایش خانگی‌مان را از عنوان نمایش «دیکته و زاویه» از غلامحسین ساعدی گرفته بودیم اما نوشته ما کپی آن نبود. به قول فرهاد، «دراماتورژی» بود. گفتگوها، موقعیت و شخصیت‌های داستان را خودمان نوشته بودیم.

در سال ۵۶، دانشجویان مذهبی دانشگاه جندی‌شاپور اهواز از علامه جعفری برای سخنرانی دعوت کرده بودند. سخنرانی در دانشکده علوم انجام شد. پس از آن، جعفری در دانشسرای راهنمایی در امانیه هم سخن گفت.

برای دیدن علامه و شنیدنِ سخنانش به دانشسرا رفتم. مهین راد، استاد مورد علاقه دانشجویان مذهبی، در ردیف اول نشسته بود. سالن سخنرانی پر شده و جای نشستن نبود. به آخر سالن رفتم.
علامه از مثنوی می‌گفت. استقبال از یک روحانی در آن زمان، در این سطح بی‌سابقه بود. جعفری از شیفتگی دانشجویان به وجد آمده بود. روی صندلی‌اش به سماع آمده بود. عمامه‌اش را با دست به چپ و راست می‌چرخاند. فارسی را با لهجه شیرین آذری سخن می‌گفت. گرم سخن گفتن بود. نفس حضّار بند آمده و غرقِ در نگاه به علامه شده بودند. جعفری داستانِ خزیدن مار در دهان مردِ خفته و تفاوتِ ساحتِ بازیگری و تماشاگری را شرح می‌داد. سخنی نو و تجربه‌ی ماندگار دیگری بعد از برشت برایم حاصل شد.

علامه به یک‌باره سخنش را قطع کرد. رو به جمعیت، دستانش را چند بار بالا برد. دانشجویان از ته سالن، با پایین آوردن دستشان می‌خواستند به علامه بفهمانند که کمی ساده‌تر سخن بگوید. او مکثی کرد. دستانش را بالا برد و گفت: از من نخواهید پایین بیایم، شما بالا بیایید.

با مهدی برای شعارنویسی رفته بودیم. کارِمان که تمام شد، راهیِ خانه‌شان شدیم. خانه دو در، یکی در خیابان مزدیسنان – موحدینِ امروز – و دیگری در خیابان آبان داشت. از درِ خیابان مزدیسنان وارد شدیم. فرهاد در اتاق کوچک مهدی که چسبیده به درِ خیابان آبان بود، به انتظار ما نشسته بود.

خانواده مهدی به سفر رفته بودند. همین که از درِ جنوبی در خیابان مزدیسنان وارد خانه شدیم، فکری شیطانی به سرِ مهدی زد و گفت: «خسته شدیم. بیا کمی هم بخندیم». گفتم: «عالیه». مهدی گفت: «پس نخند و جدی باش.» بلندگوی دستی‌اش را برداشت و به طرف فرهاد که در آن سویِ خانه، در اتاق مهدی نشسته بود، گرفت. سپس صدایش را تغییر داد و گفت: «این خانه در محاصره است. هر کس در خانه است، فوراً بیرون بیاید.» و بلافاصله از درِ جنوبی بیرون رفتیم.

فرهاد مثل همیشه غرق در خواندنِ کتاب بود. به درِ حیاطِ خیابان آبان که رسیدیم، مهدی گفت: «دستت را قلاب کن». قلاب کردم. بالا رفت. دستش را روی دیوار تکیه داد و بالای در رفت. با صدایی پرحجم‌تر گفت: «برای آخرین بار می‌گویم، هر کس در خانه است، دستش را روی سرش بگذارد و بیرون بیاید. این آخرین اخطار است».

پایین آمد. کمی ریسه رفتیم اما خود را گرفتیم. مهدی کلید انداخت و در را باز کرد و وارد شدیم. دیگر نتوانستیم جلوی خنده خود را بگیریم. فرهاد هاج و واج و وحشت‌زده ایستاده بود. دستش به لرزه افتاده بود. صورتش مثل گچ سفید شده بود. خشمگین بود. صورتش را با عصبانیت از ما برگرداند. با اخم و ترش‌رویی نگاهی به ما انداخت. داستان را فهمید. هر لحظه عصبانی‌تر می‌شد. نمی‌دانست در مقابل این شوخی، چه بگوید. اهل فحش دادن هم نبود، وگرنه معلوم نبود چه چیزهایی بارمان کند.

چه بلایی سر فرهاد آمده بود، خدا می‌داند. هرکس ِ دیگری جای فرهاد بود قطعا بیشتر عصبانی و پرخاش می کرد .

بالاخره فرهاد کمی آرام که شد، گفت: «دستپاچه شدم. نمی‌دانستم چه کنم. اگر ادامه می‌دادید، حتماً سکته می‌کردم». ما شوخی و مسخره‌بازی درآوردیم، می‌خندیدیم و او عصبانی‌تر می‌شد. بالاخره آرام شد. مهدی برایمان قهوه درست کرد. گفتم: «ببخشید، این برنامه مهدی بود». خودمان را می‌گرفتیم که نخندیم تا این خرابکاری را فراموش کند، اما هر بار بی‌اختیار زیر خنده می‌زدیم.

می‌خواستیم نخندیم تا بیشتر ناراحت نشود. خودم را جمع کردم و گفتم: «شوخی و خندیدن هم بخشی از زندگی است، بی‌خیال». فرهاد خندید و گفت: «مرا کشتید اما عالی بود».

ادامه دارد…