تاریخ انتشار خبر: 8 مهر 1405 | 20:35:55
کد خبر : 17247
یادداشتی از محمد کیانوش‌راد:

راه و ره‌آورد تجربه‌نگاری از یک زندگی

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوش‌راد ؛ گاهی مستند به روزهای پرتب‌وتاب انقلاب؛ وقتی آرمان‌خواهی نسل نوجوان با ابزارهای دست‌ساز و تهوّری نابالغ در هم آمیخت قسمت یازدهم: تهوّر و نابالغیآرمان‌گرایی آرتیستی فرهاد با عجله آمد و گفت: «بچه‌ها بیشتر مواظب باشید. الان شیخ … از مسجد که بیرون می‌آمد، به جبّار، خادم […]

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوش‌راد ؛ گاهی مستند به روزهای پرتب‌وتاب انقلاب؛ وقتی آرمان‌خواهی نسل نوجوان با ابزارهای دست‌ساز و تهوّری نابالغ در هم آمیخت

قسمت یازدهم:

تهوّر و نابالغی
آرمان‌گرایی آرتیستی

فرهاد با عجله آمد و گفت: «بچه‌ها بیشتر مواظب باشید. الان شیخ … از مسجد که بیرون می‌آمد، به جبّار، خادم مسجد، می‌گفت: “جبار، حواست باشه این بچه‌ها اعلامیه در مسجد نندازند. اگر اعلامیه در مسجد باشه، اول ناخن‌های تو را و بعد ریش‌های مرا یکی‌ یکی می‌کَنند.” من را که دید، بلندبلند این حرفا را زد. فکر کنم منظورش با من بود. بچه‌ها مجبوریم مواظب باشیم. به نظرم شب‌ها برق مسجد را قطع کنیم و بعد اعلامیه‌ها را پخش کنیم.»

مهدی که به کارهای برقی آشنا بود، گفت: «این قسمتش با من.» فرهاد هم گفت: «هر وقت کیانپارس باشم، پخش اعلامیه‌ها هم با من.»

مهدی استاد شیطنت‌های خوش‌مزه‌ی گروه ما بود. استاد ما در امور فنی بود. با مهدی ماجراها داشتیم. همه را سرِ کار می‌گذاشت. از سرِ کار گذاشتنِ بهرام دیندامال، از بچه‌های قدیمی مسجد و ماجرای هیپنوتیزم کردنش و باشه ‌باشه گفتن به احمد، و همیشه عکس آن کار را انجام دادن، تا دمِ سکته بردنِ فرهاد مهندس پور در ماجرایی پر از ترس و استرس.

مهدی دستگاه پروژکتور و نمایش اسلاید داشت. در آستانه انقلاب، ‌تصاویر شهدا را با موسیقی فیلم قیصر میکس می‌کردیم و در خانه‌‌شان، برای بچه‌های مسجد نمایش می‌دادیم. دوربین فیلم‌برداری هشت‌میلی‌متری هم داشت که با آن فیلم قیام را ساختیم.
فیلم دیگری با نام «ای هیچ، گرد هیچ مپیچ» با فرهاد مهندس‌پور ساختیم.

پس از کشتارهای مردم در تظاهرات، روند فعالیت‌ها از نظر کمی و کیفی و گستردگی بیشتر شد. جوان‌ها با ابتکارهای شخصی و غیرسازمانی اقدامات مختلفی علیه رژیم انجام می‌دادند. ما هم با سری داغ و دلی پرشور، تصویری رمانتیک، هیجانی و ماجراجویانه از مبارزه داشتیم.

برای تکثیر اعلامیه، دستگاه پلی‌کپی دستیِ چوبی ساختیم. آن را از روی مدلی که در یکی از جزوات آموزشی گفته شده بود، ساختیم. چارچوبی به اندازه کاغذ A4، پوشیده از متقال سفید و جوهر پلی‌کپی. کاغذ استنسیل را بعد از نوشتن، روی چارچوب و سپس آن را روی کاغذهای A4 می‌گذاشتیم.

ماجراجو و بی‌باک بودیم. سه‌راهی‌های انفجاری می‌ساختیم. کاری نفس‌گیر و خطرناک و با ریسک بالا. شنیده بودیم که حین درست کردن، امکان انفجار هست. قبلاً برخی هنگام ساختن آن، دچار آسیب جدی شده بودند. دستشان و چشمشان را از دست داده بودند. کاری مخاطره‌آمیز بود، اما ما دیوانه، مجنون و پرشور بودیم.

برای ساختن آن، نیاز به مواد خاصی بود. بخشی از مواد لازم را شهید احمد قاری دزفولی، در قراری در یک استودیوی عکاسی در ضلع شمالی میدان لشکرآباد و بخشی دیگر از مواد را از خضریان در نزدیکی مسجد آقای حسن‌زاده و بقیه را از … گرفته بودیم.
از این نارنجک‌ها‌ی دست‌ساز، فقط یک ‌بار استفاده کردیم. پس از شناسایی‌های لازم، با موتورسیکلت حرکت کردیم.

اردیبهشت ۵۷، گروهی از بچه‌های دانشگاه، کلوپ کیانپارس را به آتش کشیدند. بعدها کسی گفت کار … بود. گروه ما، یعنی من، احمد و مهدی، بی‌خبر از قصد به آتش کشیدن کلوپ، به دنبال کار خودمان بودیم. درست چند خیابان پایین‌تر از کلوپ، ماشین … که شناسایی شده بود، باید آسیب می‌دید. هدف ما از این کار، صرفاً اقدامی روانی و تبلیغاتی بود.
حوالی ساعت دوازده یا یک شب، آن خیابان در کیانپارس خلوت و سوت ‌و کور بود.

جلوی خانه پیاده شدیم. گشتی زدیم. مهدی نقش رهگذر را بازی کرد. من اطراف را می‌پاییدم. سوار موتور بودم و آماده فرار بعد از عمل. سه بار گاز موتور را گرفتم. سه بار یعنی وقتِ انجام کارمان است. با دست‌پاچگی گفتم: «پس چه می‌کنی؟ یالا، لفتش نده. حالا وقتشه».

مهدی با اضطراب فتیله انفجاری را با فندک روشن کرد. فتیله شبیه کابل سفید آنتن تلویزیون بود و از درون می‌سوخت و به سه‌راهی که می‌رسید، بمب منفجر می‌شد. کارمان تمام شد. روی موتور پریدیم و به سرعت دور شدیم. صدای شدید انفجار را از چهارراه بعدی شنیدیم.

امروز می‌اندیشم، اگر همزمان با انفجار، کارگری، کودکی، زنی یا مردی بی‌گناه، از آن سو می‌گذشت، چه می‌شد؟
تهوری شگفت و حماقتی نابخشودنی بود.

صبحِ فردا، ساختمانِ کلوپ کیانپارس هم سوخته و تخریب شده بود. در خیابان اصلی کیانپارس، ترافیک محدودی ایجاد شده بود. همه با تعجب و در عین حال خوشحالی به ساختمان می‌نگریستند.

خبر سوختن کلوپ در شهر پیچید. همه خوشحال بودند. نه لزوماً برای سوختن کلوپ. خیلی‌ها از همین مردم به کلوپ می‌رفتند. مشروب می‌خوردند. می‌رقصیدند و به قول خودشان، عشق و حال می‌کردند اما آن‌ها هم از اینکه انقلابیون کاری علیه رژیم انجام داده‌اند، خوشحال بودند.

از ترس شناخته شدن در محله خودمان، احتیاط بیشتری می‌کردیم. مثلاً وقتی صبح زود و در تاریکی شب، اعلامیه‌ها را در منازل پخش می‌کردیم، هنگام آمدن به خانه، اعلامیه‌ای هم در خانه خودمان می‌انداختیم.

پدرم هر روز، صبح زود برای آوردن میوه از میدان بار، از خانه بیرون می‌زد. وقتی پشت درِ خانه اعلامیه را می‌دید، برمی‌گشت و می‌گفت: «دانشجویان اعلامیه‌ پخش کرده‌اند.» روزی که شهره به اتاقم رفته بود و اعلامیه‌ها را دیده بود، ماجرا لو رفت. آمد و با خنده گفت: «این‌ها را هم دانشجویان پخش می‌کنند؟»

نسل ما، نسلی پر از شوق و امید و ایمان بود. اما هیجانِ نابالغی و آرمان‌گرایی آرتیستی، جای آرامشِ بلوغ و آرمان‌خواهی عقلانی را گرفته بود.

فکر می‌کردیم با کلت و نارنجک و ترور، خیالاتِ خوبمان دست‌یافتنی است. نابالغ بودیم. مثل رینگو و بروس لی و قیصر می‌خواستیم همه چیز را با قدرتِ گلوله و تیغ و مشت، حل کنیم.

بیچاره فرهاد مهندس‌پور، نزدیک بود سکته کند. خدا رحم کرد.

ادامه دارد …