به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوشراد ؛ روایتی از زیستِ سیاسی، فرهنگی و آرمانخواهی در دههی پنجاه قسمت نهم: آنسو مرواینسو بیا چند روزی بود که دو کتاب خریده بودم. «ترانههای خیام» و «فواید گیاهخواری» از صادق هدایت. فصل اول کتاب فواید گیاهخواری، عنوان جالبی داشت: «فدائیان شکم». هدایت نوشته بود: «گرسنگی فرمانده […]
به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوشراد ؛ روایتی از زیستِ سیاسی، فرهنگی و آرمانخواهی در دههی پنجاه
قسمت نهم:

آنسو مرو
اینسو بیا
چند روزی بود که دو کتاب خریده بودم. «ترانههای خیام» و «فواید گیاهخواری» از صادق هدایت. فصل اول کتاب فواید گیاهخواری، عنوان جالبی داشت: «فدائیان شکم». هدایت نوشته بود: «گرسنگی فرمانده غدّاری است که بیدادگری آن دمی ما را آسوده نمیگذارد – باید خورد برای زندگانی. امروز بخوریم، فردا بخوریم، همیشه بخوریم. یک میل کور و درنده …».
در اتاقم نشسته و کتاب را ورق میزدم که پدرم آمد و گفت: «بلند شو، عبدالله بن سعید دمِ در با تو کار دارد». آن روزها، عبدالله طرفاوی را با همین نام میشناختیم. با عبدالله، چند قدمی از خانه دور شدیم. محمدعلی مالکی سوار موتور بود. به سویش رفتیم. عبدالله گفت: «قرار است کاری بکنیم. آمادهای؟» گفتم: «بله، هستم.» محمدعلی گفت: «پس منتظر باش. خیابان پهلوی، بانک صادرات مرکزی.» پرسیدم: «کِی؟» گفت: «خبرت میکنیم.»
سال ۵۵ در دانشسرای راهنماییِ اهواز، تنها دو نفر از دختران دانشجو روسری بر سر داشتند. خواهرم و فاطمه علوی. همین کافی بود تا در آن وانفسای نفسگیر، بچههای مذهبی یکدیگر را پیدا کرده و بهم بپیوندند و جمعی را تشکیل دهند. در دانشگاه و دانشسرا، چپها به صورت سنتی، فعالتر و مذهبیها از دهههای ۴۰ و ۵۰ در حال گسترش فعالیتهای خود بودند. در این وضعیت، هر دو جریان در رقابت با یکدیگر، به دنبال یارگیری و جذب نیرو بودند.
به همین علت، عبدالله طرفاوی، رحیم کردونی، یوسف فاریابی، فاطمه علوی و برخی از دیگر بچههای مذهبی دانشسرا، به خانه ما آمد و شد داشتند. من از این طریق به آنها مرتبط شدم. پس از آن، به واسطهی عبدالله، با کاظم علمالهدی، کاظم شفاعت، اسماعیل کروشاوی، یدالله گلابکش و … آشنا شدم و زمینه همکاری با آنها شکل گرفت.
به درس و مشق – چه پیش از سیاسی شدن و چه پس از آن – در حد رفع تکلیف مینگریستم. در آن هنگام، تصوری از اینکه در آینده میخواهم چه کنم و یا چه شغلی داشته باشم، مطلقاً نداشتم. شریعتی گفته بود: «اگر کسی بتواند معلم خوبی باشد، خیانت کرده است اگر به کار خوبِ دیگری بپردازد».
بعدها فکر کردم شاید بتوانم معلمی متوسط و سقّایی تشنهلب باشم. اما کی و چگونه، هیچ فکر و برنامهای نداشتم. به قول «عین صاد»، برخی آدمها چشمه، برخی سقّا و برخی رهگذرانی تشنهاند. تشنگانی خسته که به دنبال جرعه زلالِ آبی هستند. من، هم تشنه بودم و هم، میخواستم سقّایی کنم. آبی از چشمه برداشته، جرعهای نوشیده و جرعهای را به دیگری برسانم.
پس از گذار از لهو و لعبهای کودکی، از این حالت، سرخوش بودم. به چیزِ دیگری – حتی درس خواندن – فکر نمیکردم. در دامگه حادثهها، به این سو و آن سو کشانده میشدم. نمیدانم سیاست مرا انتخاب کرد یا من سیاست را. یکباره به درون سیاست افتادم.
وجه انسانیِ سیاست برایم ارزشمند و جذاب بود. با افتادن در وادی سیاست، هر روز بیش از پیش فهمیدم که سیاست علم یا فن مصلحتجویی و توافق است و نه کشفِ حقیقت. آن کس که به دنبال حقیقت است، کمتر حقیقتی را در سیاست خواهد یافت. با این همه، فهمیدم که سیاست نه از سرِ سرگرمی و نه از روی اعتیاد، شریفترین کار و گاه نیز، کثیفترین کارهاست.
باری فعالیتهای فرهنگیام به سیاست آغشته گشت. با جمعی از بچههای مسجد، «تفسیر نوین» و «پرتوی از قرآن» را در خانه میخواندیم و مرور میکردیم و به قدر تشنگی، آبی میجستیم.
با مهدی به مکتب قرآن میرفتیم. محمدزاده، موسس مکتب قرآن، اصالتاً بوشهری بود. کت و شلواری، گاهی با ریش پروفسوری، گرم و خوشبرخورد بود. سالن سخنرانی مکتب قرآن، با صندلیهای شيک چیدمان شده بود. سخنرانان پشت تريبون سخن میگفتند. فرم تشکیلِ جلسات، برای ما جديد و در نوع خود جذاب بود و فضایی چون حسینیه ارشاد را تداعی میکرد. مکتب قرآن رخدادی بینظير و حرکتی نو در فعاليتهای مذهبی -انقلابی در دهه ۵۰ در اهواز بود. در این زمان، مكتب قرآن در میان مساجد و محافل دینیِ شهر، سرآمد بود.
هادی کرمی، کاظم علمالهدی و سيداحمد موسوی، در اجرای برنامههای مکتب قرآن نقش داشتند. آلاسحاق، دکتر صبور اردوبادی، موسوی جزایری، پرورش، احمد بهشتی، هادی کرمی، مطهری، قرائتی و دکتر بهشتی از جمله سخنرانان مکتب قرآن بودند. پس از پایان هر سخنرانی، طاهر عبیات در تاریکی شب و در گوشهای خلوت، در خیابان کاوه کتابهای شریعتی را که با نامهای مستعار علی مزینانی یا علی سبزواری چاپ شده بود، میفروخت.
تعدادی از کتابهای شریعتی را تهیه و در اتاقِ کوچکی که در پشت بامِ خانه داشتم، به صورت خصوصی به همکلاسیهای دبیرستانیام چون رحیم کعب عمیر، شیرازی و برخی از آشنایانِ مطمئن میفروختم.
فعالیتهای فرهنگیام به تدریج به بیرون از کیانپارس نیز کشیده شد. شیرازی در منازل کارکنان شرکت تصفیه قند و شکر در مسیر جاده دغاغله ساکن بود. با موتور هوندای ۱۱۰ برای سخنرانی به آنجا میرفتم. در بازگشت، من بودم و شب، و بیابان و سرمایی که به استخوان میرسید. اما باکی نداشتم.
به مسجد کوی نیرو – منازل کارگران سازمان آب و برق – هم میرفتم. آنجا با مجید مروانی، خسرو شاهمحمدی، اسکندر حیّاوی و محمدرضا مروانی و جمعی از جوانان مسجد آشنا گشتم. رفاقتی که تاکنون پا برجاست. به دعوت مجید مروانی، در جلساتی که برای بحث و گفتگو برگزار میشد، شرکت میکردم و در ایام محرم، برای جوانان درباره اهداف قیام امام حسین کلاس درس و سخنرانی داشتم. نظراتِ کتاب «شهید جاوید» را بی آنکه نامی از کتاب و صالحی نجفآبادی بیاورم، بیان میکردم. برخی از کسانی که در کلاسهایم شرکت میکردند، امروز استاد من شدهاند.
در این ایام، انجمن حجتیه فعال و رقیبِ تازهنفسی برای مبارزین مسلمان شده بود. میان انجمن حجتیه و فعالیت سیاسی، باید یکی را انتخاب میکردم. برای مدت کوتاهی به انجمن حجتیه رفتم. در دوره اولیهی اصولِ عقاید انجمن شرکت جستم اما دیری نپایید و رهایشان کردم. انتخاب من، فعالیت سیاسی بود.
ادامه دارد …