راه و رهآورد؛ تجربهنگاری از یک زندگی (قسمت شانزدهم) | به قلم محمد کیانوشراد
«داستان عاطفه» و زخم فراموششدهی «گَچا»؛ اگر جای خدا باشم، همه زنها را به بهشت میبرم
به گزارش خبرگزاری هما زاگرس؛ سفر نوجوانی به دزفول برای شرکت در یک عروسی سنتی و خوابیدن در خنکای اسرارآمیز «شوادون»، با کنجکاویهای جوانی به مقصدی تلخ و ناگهانی پیوند میخورد؛ تپههای سنگلاخیِ «گَچا» در آنسوی رود دز، جایی که فقر، بیپناهی و تباهی در قامت زنان بیصدا فریاد میزد.
محمد کیانوشراد در شانزدهمین بخش از تجربهنگاریهای خود، روایتی تکاندهنده از مواجهه با حرمان اجتماعی و ریشههای شکلگیری داستان «باسکول، سایه درخت بیعار» را بازگو میکند.
قسمت شانزدهم:
مرا به محل «گَچا» بردند. دور از شهر، در میان پستی و بلندیها و تپههای سنگلاخ و ناهموار، در آن سوی رودخانه دز. سمتِ غربی رود به سوی جنوب. جایی بسیار دور از شهر و سکنه. جایی که زنانی تنفروشی، و مردانی پرسه میزدند. برخی از آن زنان ما را دعوت و برخی هم با التماس میخواستند به سوی آنها برویم. من مانده بودم که اینجا کجاست؟ برای عروسی دخترِ یکی از بستگان به دزفول رفتم. هیچوقت در دزفول زندگی نکرده بودم. فرصتی بود تا شهر باستانی و زیبای دزفول را خوب بگردم. در کودکی یکی دو بار با خانواده به دزفول رفته بودم و این بار با رسول، یکی از پسران فامیل، میرفتم. از گذشته چیزی در خاطرم نمانده بود. خانه عمو مجید در محله «سرمیدان» بود. در سمت غربی خیابان هم لرها بودند. آن زمان از بعد از مسجد لب خندق تا انتهای خیابان لرها بودند. محله «سیاهپوشان» لر و بختیاری بودند – غریبوندها و جلیلوندها – و بختیاریهایی که از ازنا و الیگودرز به دزفول آمده و ساکن شده بودند. رفیق ما، دکتر امیرحسین شیروی هم از جلیلوندهاست. در محله «قلعه» هم، شوهر خواهرم، مرتضی بنینجار ساکن بود. باید دزفول را دید و راه رفتن در کوچه و پسکوچهها و دربندها و گذر از زیر ساباط – سعباط – و رفتن به «کَت» و کنار رودخانه دز را تجربه کرد تا فهمید شهر دزفول چه حس و کیفی به آدم میدهد. یکی از زیباترین مکانها در دزفول، «شوادون» است که تنها در این شهر و شوشتر میتوان آن را دید. شوادون برخلاف «شبستان»، اتاقی بزرگ و در عمقِ زمین بود. با رسول پس از پایین رفتن از پنجاه شصت پله به عمق زمین، به اتاقی بزرگ رسیدیم. بدون لحاف و پتو، حتی در تابستان نمیشد در آنجا خوابید. شب در شوادون اسرارآمیز خوابیدم. کمی برایم ترسناک بود، خصوصاً وقتی به شوخی یا جدی میگفتند در شوادون اجنه هست. شب از سرمای هوا مجبور شدم زیر لحاف بروم. رسول سه چهار سالی از من بزرگتر و من کلاس اول یا دوم دبیرستان بودم. همان روز اول به زیارت «سبزقبا» و «حزقیل نبی» رفتم. چهار روزی در دزفول بودم. مراسم عروسی وقتگیر بود. عبدالحسین گفت: اینجا عروسی مقدماتی مثل مراسم «نشون ونون»، «بلهبرون»، «شرط و شروط»، «زنون گردون»، «کتون ونون»، «حنا بندون»، «نون چربی» و… دارد. بعد از عروسی هم کلی مراسم مثل «سه روزه»، «ری گشون»، «هفتهبرارون» و… هست. عصر روز عروسی بود. داماد را به حمام عمومی بُرده بودند. ما منتظر ماندیم. جلوی حمام تُشمال میزدند. «در حمومی» میگفتند و چیزی در مایه شش و هشت بود. سبکی شاد و رقصآور. داماد بیرون آمد. با ساز و دهل، تا محل عروسی همراهش رفتیم. عروس و داماد روی صندلی نشسته بودند و زنان و مردان گرد آنها میرقصیدند. میگفتند «عزیزم لِر خَورم دُورت». «شاهگُل» دایره میزد. «نیمآقا» تار میزد و بعد «مصطفی فیلسوف» فلوت نواخت. عروسیها از سنت دایره به حالت مدرنِ تار و فلوتزنی رسیده بود. پدر عروس مورد احترام همه بود. همیشه لب تر میکرد. همه میدانستند. مرد خوبی بود. هرچه بود، دوستش داشتم. نه به دلیل آنکه فامیل ما بود، به دلیل آنکه آدمِ شریفی بود. روز بعد از عروسی، عبدالحسین، دوست رسول، به او گفت: «امروز برویم و گشتی بزنیم». مرا با خودشان بردند. پس از گشتن در بازار سنتی، رسول گفت سینما برویم و عبدالحسین در گوشی به رسول چیزی گفت. رسول خندید و گفت: «بریم، آره بریم، نه، عیبی نداره». نمیدانم به کجا رفتیم. جای بسیار دوری بود. پیاده شدیم و مسافتی را در بیابان پیمودیم. به کنار تپههایی کوهمانند رسیدیم. گفتم لابد جایی دیدنی است. حیرت کردم. آنجا به «گَچا» معروف بود. زنانی نشسته و مردان را به سوی خود میخواندند. گلیمی زیر پا و پارچهای برای سایه افتادن بر چوبی گذاشته بودند. زنان جوان با لبخند و اشارهی دست صدایمان میکردند: «بیایید، اینجا بیایید». سگی نحیف و مردنی در اطراف سایهها پرسه میزد. مگسها وزوز میکردند و اینجا و آنجا سرگردان میپریدند. کنار هر زن، دبّهای از آب بود که بر روی آن، جِرمی از گرد و غبار نشسته بود. نسیمِ کمرمق باد، همنفسِ «گچا» شده بود. بوی گند ادرار و استفراغ را در فضا میپراکند. نمایشگاهی از فقر و نکبت زنانی بیچاره و بیپناه. تنها سرمایهشان تنهای شکسته و خسته و درهم بود. برخی از زنان، دعوت نه، التماس میکردند که مردی به سوی آنها برود. التماس برای فروش خود و برای به دست آوردن تکهای نان. یاد نصیحت پدرم افتادم که گفته بود: «بعضیها به اسم سینما رفتن، جای دیگری میروند. حواست باشد کجا میروی». با ناراحتی گفتم: «چرا اینجا آمدیم؟ چرا نگفتید میخواهید اینجا بیایید»؟ بزرگتر از من بودند. نتوانستم خشمم را بروز دهم. اما اخم من را دیدند. گفتم: «من برمیگردم». برگشتم. دنبالم آمدند. عبدالحسین گفت: «خب چیزی نشده، آمدیم ببینیم چه خبره. چیزی که نیست. ما هم که نخواستیم کاری کنیم. فقط میخواستم رسول هم اینجا را ببیند. این زنها اینجا کار میکنند. کار اینها همین است». ناراحت شدم و روی برگرداندم. دیگر چیزی نگفتم. گاهی سکوت تیزتر از سخن گفتن است. فقط گفتم: «قرار بود شهر را بگردیم، نه اینکه مرا اینجا بیاورید». فردا صبح به میدان مثلث رفتم. از آنجا پیاده راه افتادم تا به گاراژ اهواز، نزدیک پل قدیم رسیدم و با مینیبوس به اهواز برگشتم. رسول تا سالها، هر وقت مرا میدید، با خندهای حاکی از شرم و پشیمانی با من برخورد میکرد. سالها بعد از آن تجربه آزاردهنده، داستانِ «باسکول، سایه درخت بیعار» را نوشتم که در کتاب مجموعه داستان «بهترین وقتِ مردن» به چاپ رسید. وقتی رنج و حرمان قهرمان داستان، عاطفه، را مینوشتم با خود گفتم: «اگر جای خدا باشم، همه زنها را به بهشت میبرم». ادامه دارد…