تاریخ انتشار خبر: 18 مهر 1405 | 09:38:07
کد خبر : 17263
یادداشتی از محمد کیانوش راد:

راه و ره‌آورد تجربه‌نگاری از یک زندگی

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوش‌راد از خنکای حیاط آجرفرش تا گرمای گعده‌های سیاسی در تابستان ۵۶ قسمت پانزدهم همه جا سیاست شیخ عبدالهادی کرمی هم آمده بود. تابستان ۵۶، مراسم عقد خواهرم ناهید و ستار اکبرزاده بود. تیرماهِ اهواز، از هوا آتش می‌بارید. به قول اهوازی‌ها، خرماپزان بود. خوشنویس انصاری صبح همان […]

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوش‌راد از خنکای حیاط آجرفرش تا گرمای گعده‌های سیاسی در تابستان ۵۶

قسمت پانزدهم

همه جا سیاست

شیخ عبدالهادی کرمی هم آمده بود. تابستان ۵۶، مراسم عقد خواهرم ناهید و ستار اکبرزاده بود. تیرماهِ اهواز، از هوا آتش می‌بارید. به قول اهوازی‌ها، خرماپزان بود.

خوشنویس انصاری صبح همان روز خطبه عقد را خوانده بود. عصر، حیاط خانه را شستیم. حیاط خانه آجرفرش بود و پس از مدتی که حیاط را سایه گرفت، کمی هوا خنک شد. بوی عطر آجرهای دم‌کرده برایم دلپذیر بود. دو ردیف صندلی فلزی ارج تاشو را روبروی هم گذاشته بودیم. دعوت‌شده‌ها کم بودند. بیشترشان دوستان سیاسی بودند. در آن جمع محدود و در هوای گرم، از دو پنکه دستی کاری ساخته نبود. گرمی هوا با گرمی سیاست آمیخته، بحث را داغِ ‌داغ کرده بود، اما حاصلش دل ما را خنک می‌کرد.

دایی محمدم، رییس شیرینی‌پزهای قنادی بریم بود. در قنادی به او «خلیفه» می‌گفتند. نمی‌دانم فلسفه این نام چه بود. دایی چند جعبه شیرینی آورده بود. ستار هم شب قبل دو سه جعبه شیرینی از قنادی «نگرو» گرفته بود. قنادی نگرو، سر فلکه مجسمه هم از قنادی‌های معروف آن ایام بود. تنها شادی مجلس، خوردنِ شیرینی بود.

هادی کرمی با عبا و عمامه آمد. با جثه‌ای نسبتاً فربه. چابک و سریع راه می‌رفت. خوش‌سیما بود و چشمانی درشت و نگاهی نافذ داشت. چهره‌ای جذاب اما جدی داشت. از دیدنش همه خوشحال شدند.

گرد او جمع شدند. مجلس سیاسی شد. در مجلس عقد و عروسی هم حرف سیاسی بود. از مد و کاباره و رقص و آواز و سینما و … که حرف نمی‌زدند. حتی خندیدن و شادی نزد اکثر مذهبی‌های مبارز، عملی زشت و ناپسند تلقی می‌شد و خنده و شوخی را لهو و بیهوده می‌شمردند. نه دست‌زدنی بود و نه پخش موسیقی.

اگر خوشنویس انصاری یا یک روحانی سنتی در مجلس عقد حضور داشت، قطعاً بساط عقد و عروسی، با شادی و شوخی و خنده همراه می‌شد. اما برای روحانی انقلابی، این چیزها لهو و لعب تلقی می‌شد و جدی بودن در همه‌ جا عین تعهد و تقوی بود.

دقیقاً به خاطر می‌آوردم. بچه بودم که پسر عمه‌ام ازدواج کرد. خانه‌ی کوچک عمه در نزدیکیِ خانه ما بود. ما حیاط بزرگی داشتیم. مجلس عروسی‌ در خانه ما برپا شد. کولی آورده بود. کولی‌ها ساز می‌زدند و زن جوانی می‌رقصید. فکر می‌کنم برخی هم لبی تر کرده بودند. مادرم کمی مخالفت کرد. پدرم گفت: «چیزی نگو، عروسی است دیگر. الان تمام می‌شود و می‌روند».

ما در آن دوره، مخالف موسیقی بودیم. چقدر نمی‌فهمیدیم. کم‌ کم تغییر کردیم و بعضی موسیقی‌ها را گوش می‌دادیم. خصوصاً وقتی شریعتی از سمفونی پنج بتهوون تعریف کرده بود، مشتاق بودم بفهمم چیست. گوش دادم. چیزی نفهمیدم. در چند مورد مثلاً بوی گندمِ داریوش را که می‌شنیدیم، کمی تأمل می‌کردیم. بد نمی‌گفتیم. گوگوش و مهستی و هایده و … که دیگر جای خود داشتند و ما آنها را اهل جهنم می‌دانستیم.

نعمت‌الله آغاسی را خیلی از مذهبی‌ها بد و بیراه می‌گفتند. از او نفرت داشتند. دلیلش خواندن ترانه «آمنه آمنه» بود. اما من از آغاسی بدم نمی‌آمد. از اینکه مردم کوچه و بازار را شاد می‌کرد، خوشم می‌آمد. صحنه‌ای از فیلم نعمت نفتی را در کوچه کنارِ مسجد فاطمیه، نزدیک خانه، ریل قطار و منزل آقای شیرکول گرفت.

آغاسی صحنه فروش نفت با پیت حلبی و چرخ حمل نفت را صحنه‌برداری می‌کرد. بچه‌های محل وقتی آغاسی را دیدند، همه یاد سردار رجبی افتادند. روز قبل سردار دچار صرع شده و کنار ریل قطار غش کرده بود. درست همان جایی که صحنه فیلم نعمت نفتی گرفته می‌شد، افتاده بود. بدنش کنار ریل قطار و یک پایش روی ریل مانده بود. راننده قطار حتماً او را ندیده بود یا ترمز عمل نکرده بود. از روی پایش رد شده بود. از بالای زانویش قطع شده بود. آن روز برای بچه‌های محل، صحنه‌ای از غم و اندوه و خوشحالی، با هم رقم می‌خورد.

سال‌ها بعد، با یکی از دوستان برای دیدن آغاسی به کرج رفتیم. پشت میز رستوران کوچک و معمولی‌اش نشسته بود. حتی سالن رستوران، نور کافی و دلچسبی نداشت. حس و حال آغاسی بر آن فضا سایه افکنده بود. چاق شده بود. بیش از اندازه. کارِ صندوق‌داری و حساب و کتاب مشتری‌ها را انجام می‌داد. دلم برایش سوخت. خدا رحم کرد، اعدامش نکردند. به سختی از جایش برخاست و احترام کرد. چند ماه بعد، به زحمت و برای اولین بار پس از انقلاب، او را به اهواز آوردم و خواند. گناهش گردنِ من. داستان را در وقتش خواهم گفت. به هادی برگردم.

هادی کرمی در بحث و سخن کم نمی‌آورد. عبدالله طرفاوی با خنده بی‌صدا و با شرم و حیا و احترام همیشگی‌اش گفت: «شیخ همه‌ جا منبر می‌رود. ول‌کن هم نیست. از دید او همه‌ جا، جای بیان رسالتِ انقلابی است». انقلابی به تمام معنا بود. با خنده و شوخی گفت: «ازدواج دختری دزفولی با پسر لُر، کار خوبی است. باید رسم و رسوم غلط برچیده شود».

ستار بچه راسفندِ ایذه و در انستیتو کشاورزی، دانشجو بود. آن زمان نه من و نه خانواده، اصلاً نمی‌دانستیم ایذه کجاست. همین که ستار متدیّن بود و دوستانی خوب معرفی‌اش کرده بودند، برای خانواده ما کافی بود.

شیخ به جوک‌های تحقیرآمیزِ قومی اشاره کرد. به شدت ناراحت بود. مثالی زد و گفت: «باید جلوی این توطئه ایستاد. مثلاً می‌گویند عرب در بیابان چنین است و اصفهانی چنان. این جوک‌ها، توطئه استعمارگران برای جدایی مردم از هم است». شیخ در هر جمله‌اش چند باید می‌گفت. القای نظرش را با تحکم و باید تکرار می‌کرد و مخاطب هم ساکت می‌شد.

شجاعت و تهوّرش برای همه اثبات‌شده بود. قدرت فکری او نمایان بود. می‌گفتند شاگرد علامه جعفری است. آنچه را حق می‌پنداشت، ذره‌ای از آن کوتاه نمی‌آمد. همین روحیه برایش مشکل‌ساز شد…

ادامه دارد …