تاریخ انتشار خبر: 24 مهر 1405 | 16:16:52
کد خبر : 17295
تجربه‌نگاری‌های محمد کیانوش‌راد از روزهای پرالتهاب انقلاب در خوزستان و قم؛ (قسمت هجدهم)

از قورباغه‌ای در آستین تا آتش در سینما رکس؛ شبیه‌شدنِ انقلابیون به قدرت حاکم

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ سفر به قم با چمدانی که یک آستین‌اش به آن قفل شده بود، خاطرات خرید کتاب در کوچه‌پس‌کوچه‌های قم و آبادان، و پرسه در میان روایت‌های پرابهام از فاجعه سینما رکس و حرکات خودسرانه انقلابیون، این بخش از خاطرات محمد کیانوش‌راد را به تصویری زنده از هیجان، خطا و […]

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ سفر به قم با چمدانی که یک آستین‌اش به آن قفل شده بود، خاطرات خرید کتاب در کوچه‌پس‌کوچه‌های قم و آبادان، و پرسه در میان روایت‌های پرابهام از فاجعه سینما رکس و حرکات خودسرانه انقلابیون،

این بخش از خاطرات محمد کیانوش‌راد را به تصویری زنده از هیجان، خطا و خودآگاهی تبدیل کرده است؛ روایتی که در نهایت به یک اعتراف تلخ می‌رسد: «وقتی بیش از اندازه با کسی به مخالفت و دشمنی برخیزیم، آرام‌آرام مثل او می‌شویم.

قسمت هجدهم:

تشابه

از ترس دزد، یکی از آستین‌هایم را به چمدانم بستم و یکی را هم در دستم نگه داشتم. پول کافی نداشتیم. شب را در یکی از پارک‌های قم خوابیدیم. نیمه‌های‌ شب مثل فنر از جا پریدم. با ترس و سر و صدا فریاد زدم و چند قدمی از شدت ترس دویدم. قورباغه‌ای در آستینم رفته بود. نیمه‌ جان شدم. با فریاد من، فکر کنم او هم همین حال را پیدا کرد. آستینی که به چمدان بسته بودم، پاره شد. حالا مانده بودم چه کنم. شب بعد به منزل آقای ربانی، یکی از وعاظی که به مسجدمان می‌آمد، رفتیم و خوابیدیم.

تابستان ۵۶ بود که با دوستان به قم رفته بودیم. من و احمد‌ و ‌مهدی. محمد جاویدان و فرهاد مهندس‌پور هم در قم به ما پیوستند.

عصر آن روز، باقر ممجّد از بچه‌های خرمشهر را که در موسسه «در راه حق» کار می‌کرد، دیدیم. گپی زدیم و تعدادی کتاب هم برای کتابخانه مسجدمان گرفتیم.

بعد به حرم رفته و نماز جماعت را به امامت آیت‌الله مرعشی نجفی خواندیم. مثل برق نمازش را خواند. کیف کردیم. صفایی در آقای مرعشی دیدم. از همان روز به ایشان علاقه‌مند شدم.

روز بعد پشت سر آیت‌الله شریعتمداری نماز خواندیم. صفی طولانی از نمازگزاران برای دست‌بوسی ایستاده بودند. ما هم ایستادیم. می‌خواستم منصرف شوم. فرهاد گفت: «تا حالا که ایستاده‌ایم. بایستیم». ایستادیم. نوبت‌مان شد. دست آقا را بوسیدیم.

پس از زیارت و نماز، در کتابفروشی‌ها دنبال کتاب «مقامات معنوی» خواجه عبدالله انصاری می‌گشتم. پیدا نکردم. کوچه پس‌کوچه‌های قم را قدم به قدم رفتم. در یک کتابفروشی قدیمی آن را یافتم. به فروشنده گفتم: «هرجا رفتم، کتاب را پیدا نکردم». فروشنده گفت: «چطور جرئت کردی در قم دنبال کتاب خواجه عبدالله باشی». قصه را فهمیدم.

سال ۵۷، در آبادان نمایشگاه کتابی در مسجد اصفهانی‌ها برپا شده بود. برای خرید با بچه‌ها به آبادان رفتیم. چهار جلدِ «اصول کافی» کلینی و کتاب «صلح امام حسن» اثر آل‌یاسین با ترجمه سیدعلی خامنه‌ای را خریدم.

همیشه سوالم این بود که چرا امام حسن با معاویه صلح کرد و امام حسین با یزید جنگید. پاسخی قانع‌کننده در مقدمه کتاب آمده بود: «هم امام حسن و هم معاویه و هم هر دو سپاه طرفین می‌دانستند که اگر جنگ ادامه یابد، حتماً پیروزی از آنِ معاویه خواهد بود و در صورت شکست، همه امام را مورد توبیخ و سرزنش قرار می‌دهند. پس امام حسن صلح را ترجیح داد».

در کنار همه فعالیت‌ها، همیشه کار فرهنگی را مقدم بر فعالیت‌های سیاسی می‌دانستم. شریعتی گفته بود کار فکری و فرهنگی، مقدم بر تحولات سیاسی و انقلاب است. کار مطالعاتی می‌کردیم. با جمعی از بچه‌ها خواندن کتاب تفسیر نمونه مکارم و تفسیر نوین محمدتقی شریعتی را در خانه خودمان آغاز کرده بودیم.

فاجعه سینما رکس از دلخراش‌ترین و پرابهام‌ترین حوادث سال ۵۷ بود. جمعیت زیادی جان باختند. انقلابیون انگشت اتهام را به‌ سوی شاه گرفتند. همان زمان به دلایلی، برای من چندان قابل قبول نبود اما باید تقصیر را به گردن شاه می‌انداختیم.

پس از انقلاب، اتهام به سوی انقلابیون برگشت. موضوعی مبتنی بر حدس و گمان که همچنان در پرده ابهام باقی است. محسن صفایی فراهانی در گفتگویی با حسین دهباشی، به دست داشتن شخصی، بدون ذکر نام او اشاره کرده است. منبع او چیست، نمی‌دانم. الله اعلم. شاید در آینده همه‌ چیز روشن شود.

از اواسط سال ۵۷، حرکت‌های بدون برنامه و متاثر از فضای انقلاب، توسط برخی از جوانان صورت می‌گرفت. هر کس می‌خواست به زعم خود کاری کرده باشد. مردم هم بی‌تاب و هیجان‌زده شده بودند. برخی جوانان نیز به دنبال ضربه زدن به رژیم شاه به هر شکلی بودند. فاجعه سینما رکس را می‌توان معلولِ حرکتی خودسرانه از سوی جوانانی خام دانست که می‌خواستند در انقلاب نقشی ایفا کنند.

در آستانه انقلاب، حتی برخی از افراد فرصت‌طلبانه به تاراج و غارت اموال عمومی دست می‌زدند. به‌ عنوان نمونه، کاباره میترا در سه‌راه خرمشهر در آتش سوخت. اموالی به سرقت رفت اما هیچ گروهی مسئولیت آن را بر عهده نگرفت.

همچنین «کاخ شاه» – مهمانسرای فعلی استانداری – وضعی مشابه داشت. قالی‌های نفیس، ظروف گران‌قیمت، مجسمه‌ها و اشیاء قیمتی، حتی شیرآلات به یغما رفت.

گروه موحدین نیز نماینده روحانی آبادان، غلامحسین دانشی را ترور کردند. موحدین اعلام کردند: «هرکس بخواهد در روند انقلاب اسلامی و فرامین امام خمینی سد راه حزب‌الله شود، باید هلاک شود. امروز دانشی که یک روحانی دغل و خودفروخته بود، مورد خشم و غضب فرزندان امام خمینی قرار گرفت». آنها اتومبیلش را در تصادفی ساختگی متوقف کردند و او را به رگبار بستند. دانشی زنده ماند و پس از انقلاب اعدام شد.

از آبان ۵۷، تظاهرات دانش‌آموزی گسترش یافت. دانش‌آموزان دبیرستان شاپور پس از تعطیلی مدرسه، تظاهرات می‌کردند. سوار بر موتورسیکلت، بسته‌ای اعلامیه میان بچه‌ها پخش کردم. آنها و مردم عادی به‌ طرف ساختمانی متعلق به شهرداری حمله بردند. به آن‌ها گفتم: «به شهرداری حمله نکنید». خشمگین شدند. نزدیک بود به من هم حمله کنند. شیشه‌ها را شکستند. آن روز آموختم که راه‌ انداختنِ تظاهرات خیابانی ممکن اما کنترل آن ناممکن است.

روز دیگر فرهنگیان در خیابان آزادگان فعلی، حوالی مسجد شیخ صدوق، روبروی مقر شیخ خزعل که پس از انقلاب تخریب شد، تجمع کرده بودند. لطفعلی‌پور، همسرِ دختر عمویم، کارمند حسابداری آموزش و پرورش را دیدم. با هیجان می‌گفت: «چند روز پیش در مرکز شهر تجمع داشتیم. دانشجویی با کلاه کاموایی از وسط جمعیت به سمت بانک رفت. کلاهش را تا روی چشمانش پایین آورده بود. نمی‌دانم چگونه از نرده‌ها بالا رفت و تابلویی که آرم شاهنشاهی داشت را از جایش کند و به زمین پرتاب کرد. جمعیت به شور و هیجان افتاد. شعارها چند برابر شد». او نمی‌دانست آن جوان کلاه کاموایی، من بودم.

درس نمی‌خواندیم. شب و روزمان انقلاب شده بود. از توزیع اعلامیه و شعارنویسی تا تخریب بانک‌ها و شرکت در تظاهرات.

ما و پلیس هر دو با موتور گشت می‌زدیم. آن‌ها برای گرفتن ما و ما به دنبال پنهان شدن از آن‌ها. ناخواسته شبیه هم شده بودیم. آنها به دنبال حذف انقلابیون و انقلابیون به دنبال حذف آنها بودند.

وقتی بیش از اندازه با کسی به مخالفت و دشمنی برخیزیم، آرام‌آرام مثل او می‌شویم.

ادامه دارد…