تاریخ انتشار خبر: 1 آبان 1405 | 17:51:34
کد خبر : 17314
روایتی از احوالات روحانیت، مساجد و تحولات فکری در آستانه انقلاب ۵۷ در اهواز

از سنتِ مدارا تا قاطعیتِ انقلابی؛ روایت‌شناسی روحانیت در گذر تاریخ معاصر

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس؛ مسجد پیش از انقلاب، خانه امن ایمان و مأمن همه‌ سلایق بود؛ نه سنگر حزب و دسته، و نه ابزار قدرت. اما با وقوع انقلاب، چهره روحانیت و رویکرد حوزه‌های سیاسی تغییر کرد. این نوشتار با نگاهی به خاطرات و شخصیت علمای خوزستان مانند مرحوم جزایری، هاشمی بهبهانی و دیگر […]

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس؛ مسجد پیش از انقلاب، خانه امن ایمان و مأمن همه‌ سلایق بود؛ نه سنگر حزب و دسته، و نه ابزار قدرت. اما با وقوع انقلاب، چهره روحانیت و رویکرد حوزه‌های سیاسی تغییر کرد.

این نوشتار با نگاهی به خاطرات و شخصیت علمای خوزستان مانند مرحوم جزایری، هاشمی بهبهانی و دیگر چهره‌های مؤثر، تفاوت میان “روحانیت سنتی و مردم‌دار” با “کنشگران انقلابیِ آشتی‌ناپذیر” را واکاوی می‌کند؛ روایتی از مرز میان هدایت معنوی جامعه و مداخله در ساختار قدرت.

قسمت بیست و یکم

انقلاب روحانی، روحانی انقلابی آقای جزایری، پیش از انقلاب روابط خوبی با جوانانِ انقلابی داشت. خُلق و خویی نرم و محتاط و منعطف داشت. مسائل فکری را دنبال می‌کرد و کتاب‌های جدید را می‌خواند. مسجد و خانه ایشان، پایگاهی برای نیروهای انقلاب شده بود.

روزی نزد آقای جزایری رفته بودم و کتاب «مولوی و جهان‌بینی‌ها» اثر محمدتقی جعفری در دستم بود. با علاقه می‌خواست بداند که جعفری چه می‌گوید. کتاب را به ایشان دادم.

چند سال بعد، فرصتی پیش آمد تا در مورد نظرات مهدی حائری یزدی و کتاب «آفاق فلسفه» با ایشان گفتگو کنم و نظر ایشان را در مورد آراء حائری بپرسم. پاسخ‌های ایشان قابل تامل و تا حد زیادی برایم قانع‌کننده می‌نمود.

با سایر علمای اهواز دورادور ارتباط داشتم. اما بعدها ارتباطات بیشتری فراهم شد. مسجد شفیعی می‌رفتم. پای سخنانش می‌نشستم و لذت می‌بردم. فضای مسجد و طعم نماز شفیعی را در کمتر جایی تجربه کرده‌ام. روابط من با ایشان از سال ۶۵ به‌ تدریج بیشتر شد.

با آقای سید ابوالقاسم هاشمی بهبهانی دوست بودم. اهل فلسفه و اسفارِ ملاصدرا بود. آقای جزایری درباره هاشمی به یکی از دوستان گفته بود: «در اهواز کسی نمی‌تواند درس‌های ایشان را بدهد.» او برای تعداد معدودی، اسفار درس می‌داد.

تظاهر نمی‌کرد. به سخنان دیگران گوش می‌داد و به آرامی پاسخ می‌گفت. گاهی که به منزل‌شان می‌رفتم، آقایان روحانیون برای دیدار ایشان می‌آمدند. سوال می‌کردند و پاسخ می‌شنیدند. گاه بحث میان مهمانان بالا می‌گرفت. ایشان فقط گوش می‌داد و گاهی نکته‌ای می‌گفت. مجلسی بی‌ریا و بدون تشریفاتِ رایج برخی علما و گرم و صمیمی بود.

سماور و قوری در راهروی ورودی همیشه آماده بود. هر کس خودش چای می‌ریخت و برای دیگران می‌آورد. مجلسی خوش بود. آدم خسته نمی‌شد. حاجب و دربانی نداشت و همه ‌تیپ آدمی به دیدارش می‌آمد.

در کنارش می‌نشستم. روحانیون معمولاً در مجلسی که وارد می‌شوند، باید بر صدر بنشینند. سیره پیامبر را تنها برای دیگران می‌گویند. وقتی وارد مجلسی می‌شوند، کاری ندارند جا یا صندلی خالی هست یا نه. با شتاب به سمت جایی می‌روند که شأن خود می‌دانند. بیچاره مکلّا‌ها باید مثل برق جا را برای تازه‌وارد خالی کنند.

به آقای هاشمی گفتم: «آقا اجازه بده بروم جای دیگری و در کناری بنشینم. این آقایان علما هر کدامشان که وارد می‌شود، چند تن از ما عوام را به سویی پرتاب می‌کند.» گفت: «نه، بنشین.» گفتم: «اگر نشستم، هر کسی که آمد، من از جایم تکان نمی‌خورم، گفته باشم.» خندید و دستم را فشرد و گفت: «همین جا بنشین.»

هاشمی تا پایان عمر، خود را از قدرت و سیاست دور نگه داشت. به‌ رغم پیشنهادات مختلف قضایی-اجرایی، به هیچ عنوان به قدرت نزدیک نشد. می‌گفت روحانیت نباید در امور اجرایی دخالت کند و آن‌ها باید نقش هدایتگر جامعه را داشته باشند. هاشمی انسانی سنتی بود که به لوازم و ارزش‌های دنیای مدرن هم باور داشت.

تفاوت کسی که فلسفه خوانده با کسی که تنها فقه خوانده، همین است. وظیفه فقه، «باید» و وظیفه فلسفه، «شاید» است. داشتن شرح صدر و تلاش برای فهم مسئله. تفاوت هاشمی با دیگران در خوزستان، در همین خصیصه بود.

آقای محمدحسین امامی‌فر، پیش‌نماز مسجد جامع شهر بود. مورد وثوق مردم بود. اهل استخاره گرفتن بود و خیلی‌ها سخت به استخاره‌های ایشان باور داشتند. گرچه من خیلی اهل استخاره نیستم اما یک‌ بار نزد او استخاره گرفتم و به نتیجه هم پایبند بودم. اما صادقانه فکر می‌کنم چون نتیجه مطابق میلم بود، به آن عمل کردم.

امامی‌فر نمونه یک روحانی غیرانقلابی اما محبوبِ مردم بود. این‌ طیف از روحانیت، به فرض حتی اگر در جذب مردم موفق نباشند، حداقل باعث فرار مردم از دین نمی‌شوند.

یکی از سخنرانان مشهور اهواز در سال ۵۷، شیخ غلامرضا گلسرخی بود. سخنرانی‌های او بسیار مورد استقبال بود. از قم می آمد و دلبستگی هایی به نواب صفوی داشت . حسینیه مالامال از جمعیت می‌شد. جای نشستن نبود.

مرداد ۵۷، جمعیت انبوهی در حسینیه اعظم جمع شده بود. ساواک سخنرانی را لغو کرد. گلسرخی را احضار یا دستگیر کردند. خبر در حسینیه پیچید. مردم به خیابان ریختند. پلیس گاز اشک‌آور زد و با باتوم به مردمی که از حسینیه خارج می‌شدند، حمله کرد.

تظاهرات پراکنده به خیابان‌های اطراف حسینیه کشیده شد. شعار غالب تظاهرکنندگان، «مرگ بر شاه» بود. جوانان در کوچه‌پس‌کوچه‌ها می‌دویدند و شعار می‌دادند.

در این اوضاع، ما جمعی از جوانان به سی‌متری رسیدیم. ابراهیم خاکسار – دانشجوی جامعه‌شناسی – را در خیابانی پشت سینما اکسین دیدم. منزل آن‌ها در خیابان ادهمِ باغ شیخ بود. گوشه‌ای ایستاده و اوضاع را رصد می‌کرد. مرا که دید، گفت: «این شعار را بدهید: استقلال، آزادی، حکومت اسلامی.» در حالی که از دست پلیس فرار می‌کردیم، همین شعار را در کوچه‌پس‌کوچه‌های باغِ شیخ فریاد می‌زدیم. چندی بعد، امام خمینی با طرح ایده جمهوری اسلامی، خط بطلانی بر اندیشه حکومت اسلامی کشیدند و جمهوریت و رای مردم را عاملِ مشروعیت نظام اعلام کردند.

پیش از انقلاب، مسجد جایی برای همه طبقات و سلایق مردمی بود. مسجد نه پایگاه تفکر سیاسی خاصی بود و نه محل حزب و دسته و باندهای سیاسی. خانه ایمان مردم بود.

انقلاب روحانی، حداقل بنا بر آنچه روحانیون می‌گفتند، بنا بود به رشد معنویت و حریّت انسان‌ها کمک کند. اینکه موفق شدند یا ‌نه، داستان دیگری است.

روحانی انقلابی چیزی شبیه کنش‌گرِ انقلابی است. خواستار تغییرات تند، سریع و فوری است. آشتی‌ناپذیر و‌ سازش‌ناپذیر است. برای انقلابی، هیچ چیزی مهم‌تر از هدف، مقدس نیست.

روحانیون غیرانقلابی، منعطف‌تر، عرف‌گراتر و مردم‌دارترند و با تغییرات جامعه ایران، با مدارای بیشتر برخورد می‌کنند.

ادامه دارد …