به گزارش خبرگزاری هما زاگرس؛بیستودومین قسمت از تجربهنگاریهای محمد کیانوشراد، ما را به کوچهها و مساجد اهواز در بهمن ۵۷ میبرد؛ از دستورهای حفاظتیِ علی شمخانی و تسخیر بدون مقاومت شهربانی و پادگانها، تا توصیفِ حسوحالِ بینظیرِ بهار ۵۸ که خیلی زود جای خود را به کینهتوزیها داد. قسمت بیست و دوم: فروپاشیِ بههنگام تِلْكَ […]

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس؛بیستودومین قسمت از تجربهنگاریهای محمد کیانوشراد، ما را به کوچهها و مساجد اهواز در بهمن ۵۷ میبرد؛ از دستورهای حفاظتیِ علی شمخانی و تسخیر بدون مقاومت شهربانی و پادگانها، تا توصیفِ حسوحالِ بینظیرِ بهار ۵۸ که خیلی زود جای خود را به کینهتوزیها داد.
قسمت بیست و دوم:
فروپاشیِ بههنگام
تِلْكَ الْأَيَّامُ نُدَاوِلُهَا بَيْنَ النَّاسِ
آن روز، راهیِ مسجد طالبزاده شدم. مسجد معروفی نبود. معماری مسجد طالبزاده برخلاف بسیاری از مساجد اهواز آن زمان، زیبا و استثنایی بود. حوض بزرگ مربعشکلی که پر از آب بود، در حیاط مسجد خودنمایی میکرد. در دل آن هیاهوی مبارزه، آرامشی خاص و فضایی معنوی، مسجد را فرا گرفته بود.
نماز عید فطر ۵۷ نقطه عطفی در اعتراضات مردمی بود. پس از نماز، مردم در مساجد به تظاهرات پرداختند. رژیم هم از انبوه جمعیت، چارهای جز عدم دخالت نداشت. تظاهرات در خیابانهای مختلف مرکز شهر با شعارهای تند انقلابی اما در آرامش برگزار شد. شروع اعتراض از مسجد طالبزاده، نزدیک خیابان پهلوی شرقی برنامهریزی شده بود.
شمخانی را در تظاهرات عید فطر دیدم. من جزء کوچکی از خیل هزاران جوانی بودم که بسیار بیش از من در راه انقلاب فداکاری کردند. و من کمترین نقش را در انقلاب داشتم.
از برنامهریزان اصلی آن مراسم، علی شمخانی بود. شیخ هادی کرمی پس از نماز، عبایش را جمع کرد و زیر بغل گذاشت و با صدای رسایش شروع به شعار دادن کرد. نمیدانم نماز عید را او خواند یا پیشنماز مسجد. حضور کرمی، مایه دلگرمی جمعیت بود. شعار این بود: «ای شاه خائن آواره گشتی، خاک وطن را ویرانه کردی». اما هادی کرمی فریاد زد: «به گفته خمینی، بگو مرگ بر شاه». جمعیت هم یکپارچه همان را تکرار کردند.
کنار شمخانی بودم که صفها را مرتب میکرد. رو به من کرد و گفت: «حواست به من باشد. اگر کسی برای گرفتنم آمد، با جفت پا بزن به زیر شکم او.» البته این جمله را با ادبیات دیگری گفت.
روزهای بعد، احتمال این میرفت که بختیار مانع ورود آیتالله خمینی به ایران شود. در منزل جزایری جمع شده بودیم. تدارک برنامه تظاهرات روز بعد طراحی شد. شمخانی میداندار آن جمع بود. شعاری را آماده کرده بود و در میان جمع به تکرار میخواند. یکی دو روز بعد، شعارها توسط یدالله گلابکش در خیابان پهلوی از بلندگو سر داده شد. «اگر خمینی به وطن نیاید، جمهوری اسلامی گر نباشد، همیشه نهضت است، شهادت شربت است، الله اکبر، خمینی رهبر.»
انقلاب همه را با خود برد. ۲۳ بهمن ۵۷، شهربانی اهواز بدون مقاومت، به انقلاب پیوست و کنترل آن به دست انقلابیون افتاد. شمخانی، گلابکش، مالکی و … اسلحهها را بدون هیچ مقاومتی از شهربانی مرکزی در باغ معین، جمع کردند. جمعیت کمی از مردم جلوی شهربانی به حمایت از انقلابیون جمع شده بودند.
عبدالله ساکی و سید احمد مهدوی، خود را به پادگان ۹۲ زرهی رسانده بودند. ساکی دستش شکسته و در گچ بود. هر دو جلوی پادگان مراقب بودند و پادگان در کنترل آنها بود.
شمخانی مرا دید و گفت: «فوری این پیام را به احمد مهدوی برسان و بگو هیچ کس را به پادگان راه ندهند.» با موتور، به سرعت به آنجا رفتم. احمد با اسلحه در ورودی شرقی پادگان ایستاده بود و اوضاع را کنترل میکرد. پیام شمخانی را رساندم. احمد آن موقع مرا نمیشناخت. با بیاعتنایی برخورد کرد. شاید اشتباه متوجه شده باشم اما حس کردم احمد، شمخانی را در جایگاهی نمیدید که از او دستور بگیرد.
پیش از انقلاب، فرماندهی نیروهای انقلابی در اهواز، عملاً در دست شمخانی بود. شجاعت، سرعت تصمیمگیری، جسارت و تیزهوشیِ شمخانی، او را در صدر انقلابیون مسلمان اهواز نشانده بود.
در میان نیروهای سپاهی، شمخانی از متعادلترینها بود و از جنبه فهم مسائل استراتژیک، فاصله زیادی از دیگر سپاهیها داشت. قدر او از این جهت در میان رقابتها و حسادتها، ناشناخته و ناگفته ماند. با این همه، انتقادات به او هم در جای خود قابل تامل است.
ترس مردم ریخته بود. ارتش هم دیگر ارتش سابق نبود. ترورهای محدود مسلحانهای انجام گرفت اما هیچگاه جنگ و قیام مسلحانه مردمی در کار نبود. بنیان حکومت شاه سست شده بود. شاه گفت: «مردم پیام شما را گرفتم» اما کار از کار گذشته بود. شاه اتکا به غرب را بر اتحاد با مردم ترجیح داده بود.
آتشفشانِ انقلاب زبانه کشیده بود. اکثریت مردم و گروههای سیاسی، به دنبال خمینی رفتند، رهبریاش را تایید و از او حمایت کردند.
ناگهان انقلاب نشد. فروپاشیِ به هنگام بود. انقلاب به آرامی و با اراده اکثریت مردم پیروز شد. جنگ مسلحانهای هم در کار نبود. نظام از درون متلاشی و دچار خودبراندازی شده بود. از مدتها پیش، حتی کارشناسان حکومت، درباره خطر هشدار داده بودند.
برخلاف تصور، فروپاشی ناگهانی نبود. حکومت از درون پوسیده شده بود و در این فروپاشی و سرنگونی، هیچ کس بیش از شاه مقصر نبود.
طی سالیان دراز، ساواک به طرد نخبگان سیاسی و در بند کردن روشنفکران و هنرمندان منتقد و مخالف پرداخت. فساد مالی سیستماتیک، فقر و فاصله طبقاتی، درماندگی شاه، بیاثر شدن ابزار سرکوب، پیوستن ارتش به مردم و قدرت فراگیر روحانیت، همه محاسبات را بر هم زد و موازنه قدرت را به نفع مردم تغییر داد. مردم پیروز شدند.
کسانی هم بودند – حتی در میان روحانیون – که به هر دلیلی با انقلاب موافق نبودند اما ترجیح دادند سکوت کنند، کناره بگیرند یا با انقلاب خودجوش مردمی همراه شوند.
بهار ۵۸ معرکه ایدئولوژیها بود. کتابهای مذهبی و غیرمذهبی به وفور در اختیار مردم قرار گرفت. پیادهروهای مجاورِ دانشگاهها، نمایشگاه کتاب شد.
در فضای خوش بهاری آن روزها، مردم عاشق هم شده بودند. کسی کسی را تحقیر نمیکرد. نرمی و مهربانی بر دلها نشسته بود. پیر و جوان ساعتها حلقهوار در خیابان جمع میشدند و با هم بحث و گفتگو میکردند.
شیرینترین و بهیادماندنی و فراموشنشدنیترین ایام انقلاب، آن روزها بود.
فرهاد ترانه «والا پیام دار محمد»! را خواند. کانون نویسندگان به دیدار خمینی رفتند. شعر سعید سلطانپور ورد زبانها شد.
خورشید از پشت ابر سیاه بیرون آمد. گریهها رفت، خنده آمد. قلب سپید مردمان به امید بهاران به گلستان رفت. بوی اقاقیها، با مستی و سرخوشی در فضا پیچید. همه به بهار دل بستند و در دشت سرسبز انقلاب، به دنبال لالههای روییده در آن رفتند.
اما روح شومِ انقلابیگری، فردایِ انقلاب چون ویروسی به جان همه افتاد. خیلی زود به جای شاه، به جان هم افتادیم. کینهها شعلهور شد و شد آنچه نباید میشد.
ادامه دارد…