به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوشراد در قسمت نوزدهم مجموعه «راه و رهآورد»، از نخستین تظاهرات خیابانی اهواز پس از درگذشت علی شریعتی تا نقش بازاریان در گسترش مبارزات انقلابی میگوید؛ روایتی از تقابل نگاه روشنفکرانه با بازار و از ترسها و شجاعتهایی که در خیابانها و مسجدهای شهر به هم گره خوردند. […]

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوشراد در قسمت نوزدهم مجموعه «راه و رهآورد»، از نخستین تظاهرات خیابانی اهواز پس از درگذشت علی شریعتی تا نقش بازاریان در گسترش مبارزات انقلابی میگوید؛ روایتی از تقابل نگاه روشنفکرانه با بازار و از ترسها و شجاعتهایی که در خیابانها و مسجدهای شهر به هم گره خوردند.
پس از درگذشت علی شریعتی در خرداد ۵۶، در اهواز، تظاهراتی در خیابان پهلوی به راه افتاد. ما در پیادهروی خیابان، پراکنده بودیم. برای پوشش، هر کس خودش را به کاری مشغول کرده بود. من پیادهرو را بالا و پایین میرفتم و در کنار بازار کُتفروشها که لباس دستدوم میفروختند، در انتظار علامتی بودم.
آقای «پریشن»، همسایه ما که ملایری بود، در ضلع غربی بازار مغازهای داشت. تا مرا دید، صدایم کرد: «اینجا چه میکنی؟ دنبال چیزی میگردی»؟ کمی دستپاچه شدم. گفتم: «نه. رد میشدم. چشمم به لباسها افتاد».
با عجله خداحافظی کردم. بیجهت در پیادهرو قدم میزدم. قرار تجمع، حد فاصل خیابانهای فردوسی و حافظ بود. دفعتاً برادر بزرگ صادق کرمانشاهی وسط خیابان ایستاد. تک و تنها صلوات بلندی فرستاد.
این نشانهای برای شروع تظاهرات بود. مثل مور و ملخ وسط خیابان پریدیم. کسی گفت: «شاه جلاد شریعتی را کشت». ما هم هرولهکنان میدویدیم و شعار را تکرار میکردیم. متوجه نشدم اما مثل اینکه سمت دیگر خیابان هم گروهی شعار داده بودند. هنوز به سر خیابان حافظ نرسیده بودیم که صدای شلیک گلوله کلت را شنیدیم. هر کس به سمت و سویی میدوید. برخی به طرف خیابان سیروس و برخی هم به سمت خیابان کاوه.
سیدجمال موسوی در این تظاهرات بازداشت شد. مردم در پیادهروها و کوچهها، نظارهگر ماجرا بودند. برخی سراسیمه سعی داشتند خود را از معرکه دور کنند و به اطراف میدویدند. نمیدانستند چه شده است. صدای تیر مردم را ترسانده بود. شعار «شاه جلاد» در وسط خیابان پهلوی، آن هم در روز روشن، مردم و کسبه را ترسانده و بهتزده کرده بود.
کفش کتانیهای چینی تازه به بازار آمده بود. راحت میشد با آنها دوید. مد هم شده بود و به دو رنگ کرمی و قهوهای بود. بچهها معمولاً از این نوع کفش میپوشیدند.
باری، این اولین تظاهرات خیابانی در اهواز بود که صدای تیراندازی پاسبانها در خیابان پیچید. هسته اصلی تظاهرات، دانشجویان دانشگاه جندیشاپور بودند.
پنج ماه بعد، در آبان همان سال، سیدمصطفی خمینی درگذشت. مراسم ختم مصطفی، بهانهای برای اعتراضات بعدی مردم در سراسر کشور شد.
مراسم در حسینیه اعظم برگزار شد. روغنی، رئیس هیئت امنای حسینیه، مثل همیشه متواضعانه با لباس مشکی و به نشانه احترام به مردم دست بر سینه، دم در ایستاده بود. در این مراسم، برای اولین بار نام آیتالله خمینی از بالای منبر توسط سیدعلی شفیعی، روحانی مشهور و مورد اعتماد مردم، شنیده شد. او با شجاعت نام آیتالله خمینی را بر زبان راند.
حوادث پشت سر هم رقم میخورد. برای مراسم چهلم شهدای تبریز، هادی غفاری به اهواز دعوت شده بود. در اهواز، غفاری مهمانِ مهدوی، از بازاریان معتبرِ شهر بود.
بازاریان نقش مهمی در فعال کردن مبارزات اهواز داشتند. موحدین و دانشوران، دو انجمن دینی بودند که توسط بازاریان اهواز تاسیس شده بودند. بازاریان منبع مالی مساجد و حوزهها بودند و از دل همین مساجد، مسلمانان مبارز پرورش یافتند.
پیش از انقلاب، ما انقلابیونِ اسلامگرا، نگاهی منفی نسبت به سرمایهداران و بازاریان متمکّن داشتیم. بخشی متاثر از مارکسیسم و بخشی دیگر از نوع نگاهِ اسلامگرایان هوادارِ شریعتی و طرفدارِ ایده «زر و زور و تزویر» یا «تشیع علوی، تشیع صفوی» نشئت میگرفت.
تفکر ضدِّ بازار، وجهی روشنفکرانه نیز داشت. بازار، بازارِ ضد بازار بود. روشنفکر باید موضعی ضدسرمایهداری و ضد بازار و بازاریان میداشت. تحت تاثیر این مفاهیم، فیلم کوتاه قیام را ساختم. با مارکسیستها همیشه در مورد اشتباه بودن فهم طبقاتی مارکس بحث داشتهام اما اندیشه چپ اسلامی، خواسته یا ناخواسته، در عمل در آن مسیر افتاده بود.
با اینکه بازار از مشروطه تا نهضت ملی نفت و انقلاب، نقش مهمی در تحولات سیاسی اجتماعی داشت اما روشنفکران این نقش را نادیده میانگاشتند. بسیاری از انقلابیون، از خانوادههای بازاری بودند اما در عمل، مواضعی مخالف بازار میگرفتند.
چندان میانهای با بازاریانِ متمکّن اهوازی نداشتم. شاید به همین علت، کمتر به مسجد جزایری میرفتم.
در اهواز، بازاریان متدینی چون مهدوی، یحیوی، حداد، محمدزاده، صانع، بیژنزاده، پنبهکار، خوانساری، مالکی و … در اعتصابات بازار و یا در دعوت از سخنرانان، نقش اصلی را بازی میکردند.
مخالفت اکثر بازاریان با شاه، صبغهای مذهبی داشت و مخالفت روشنفکران، صبغهای استبدادستیزانه.
هادی غفاری پس از نماز سخنرانی کرد. با شجاعت غیرقابل تصوری، همه دستگاه سلطنت را درهم پیچاند و به تندترین لحن به شاه و ساواک حمله کرد. حمله به شاه، آن هم به این صراحت، تازگی داشت. نتیجه معلوم بود. مردم به شدت تحریک شدند.
ماموران در بیرون تجمع کرده بودند و برخی از آنان در مسجد و در میان جمعیت بودند. هدفشان، دستگیری هادی غفاری بود. شجاعت زنها بیش از مردان بود. غفاری به قسمت زنانه رفت. زنان حلقهوار دور او را گرفتند و در پناه خویش او را از دست پلیس رهانیدند.
سیزده فروردین بود. بازار نیمهتعطیل بود. تاریکی شب و سکوت و خلوت بازار، فضا را سنگین کرده بود. تظاهرات منسجمی شکل نگرفته بود. دم در، هنگام خارج شدن جمعیت، ماموران برای پراکنده کردن جوانان، بر سر و پای آنها باتوم میزدند. با زنان و افراد مسن کاری نداشتند.
در حال دویدن و نفسنفس زدن، مواظب اطرافمان بودیم و شعار میدادیم. میترسیدم. آری، دروغ نباید گفت اما در عین حال به خاطر آرمانهایمان، به خاطر اسلام، به خاطر آزادی، بر ترسمان غلبه میکردیم.
در خیابان سیروس و خیابانهای اطراف، میان مردم و پلیس، جنگ و گریز در گرفته بود. صادق کرمانشاهی از بچههای مخلص و مبارز مسجد جزایری، مجروح و محمدتقی کتانباف نیز به شهادت رسید.
در این واقعه، برخی آقای جزایری را مورد انتقاد قرار دادند که چرا اجازه سخنرانی به غفاری داده است. در کتاب «حاج آقا خرمگس»، این مسئله را توضیح دادهام.
ادامه دارد …