تاریخ انتشار خبر: 28 شهریور 1405 | 10:52:50
کد خبر : 17195
یادداشتی از محمد کیانوش راد:

راه و ره‌آورد (تجربه‌نگاری یک زندگی)

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوش‌راد فعال سیاسی اجتماعی در یادداشتی باعنوان: راه و ره‌آورد (تجربه‌نگاری یک زندگی) قسمت ششم: لذت ِماجراجویی لذت ِ ماجراجویی، بهترین کشفی بود که در ایام جوانی داشتم. عموی مهدی، قطبِ سلسله ‌خاکساریه در اهواز بود. خانقاه او‌ روبروی مصلی فعلی نماز جمعه اهواز بود که اکنون اثری […]

به گزارش خبرگزاری هما زاگرس ؛ محمد کیانوش‌راد فعال سیاسی اجتماعی در یادداشتی باعنوان: راه و ره‌آورد (تجربه‌نگاری یک زندگی)

قسمت ششم:

لذت ِماجراجویی

لذت ِ ماجراجویی، بهترین کشفی بود که در ایام جوانی داشتم.

عموی مهدی، قطبِ سلسله ‌خاکساریه در اهواز بود. خانقاه او‌ روبروی مصلی فعلی نماز جمعه اهواز بود که اکنون اثری از خانقاه و دراویش خاکساریه در اهواز نیست،اکنون جمعیت کمی از خاکساریه در شوشتر هستند.

دوست داشتم از نزدیک دراویش را ملاقات کنم. ببینم دراویش چه می‌گویند.

خانقاه چگونه جایی است. می خواستم همه چیز را خودم بفهم و از نزدیک ببینم .

قراری گذاشتیم و با مهدی برای دیدار به رئیس خانقاه رفتیم.

در اهواز دراویشی چون ذهبی، خاکساریه و نعمت‌اللهی حضور داشتند. روحانی، قطب خاکساریه در اهواز بود. منزل روحانی، درست پشت خانقاهش بود. او به گرمی ما را پذیرفت.

نوجوان و ۱۵ یا ۱۶ ساله بودیم . ورود به جایی که جز اعضای خود را کمتر راه‌ می‌دهند، برایم هیجان‌انگیز بود.

حالا چه بپرسم. در انتظار آن بودم که با مردی با سر و ریش بلند، طاهری ژولیده و لباسی خاص، آن‌گونه که شنیده و دیده بودم، ‌روبرو شوم. اما با مردی با ظاهری غیرِ از آنچه می‌پنداشتم، روبرو شدم.

صبح جمعه پاییزی اهواز، هوا خنک ، دلنشین و لذت بخش است . سکوتی محض در خانقاه حکمفرما بود. تنها صدا ، بانگ ِخروس ِ بی محل بود که درخلوتِ صبح پیچیده بود .

پس از طی حیاط خانقاه در آستانه‌ی ایوان بزرگ از چند پله بالا رفتیم‌. ایوان خانقاه با دو ستون بلند سقف را نگه داشته بود. اتاق قطب ساده و بی‌آلایش بود.

ترس و دلهره داشتم اما حس کنجکاوی و ماجراجویی برایم جذاب بود.

درویش نابینا روی زمین نشسته بود. دور تا دور اتاق، زیراندازی سفید پهن شده بود. درویش ظاهری مرتب و پیراهنی سفید و ‌پاکیزه به تن داشت. با شنیدن صدای آمدنمان، برخاست . با دقت به جهتِ صدا رویش را برمی گرداند و با آرامش و متانت، با ما سخن گفت.

پس از خوش و بش و احوال پرسی ، با احتیاط ‌و احترام، سخنم را شروع کردم و بدون هیچ مقدمه ای اصل وجودِ خانقاه را زیر سوال بردم. با سماجت سوالم راتکرار می کردم.

کوتاه نمی‌آمدم، اما او آرام و شمرده پاسخ می‌داد. آرامش او، بر جذبه‌اش می‌افزود. او گفت هر سوالی داری، بپرس.

به او گفتم:

شما چرا در خانقاه می‌نشینید؟ چرا به مسجد نمی‌آیید؟ چرا در قرآن، اسمِ عبادتگاه مسلمانان مسجد را ذکر شده، اما ذکری از خانقاه نشده است ولی شما در خانقاه جمع می شوید و ذکر و نماز می‌خوانید.

او‌ گفت ما فرقی با شما و دیگر مسلمانان نداریم. ما هم شیعه هستیم و امامان را قبول داریم و اهل نماز و روزه هستیم.

از پاسخ به پرسش ِاصلی من طفره می‌رفت و پاسخِ روشن و قانع‌کننده‌ای از او نگرفتم. قانع نشدم، اما ادب اجازه ادامه بحث را نمی‌داد.

این استدلال را از عمویم آموخته بودم. عمو مجیدم مطالعات قرآنی و دینی خوبی داشت. هرگاه به خانه آن‌ها می‌رفتم، اوقاتم با بحث و سوال‌از مسائل دینی سر می‌شد.

عمو مجید کارمند راه‌آهن بود. متدین و متشرع بود. با چند چیز به طور جدی مخالف بود: بهائیان، دراویش و علی شریعتی. از او‌ چیزها آموختم، اما در آن زمان و در مورد شریعتی، او قادر به قانع کردن من نبود.

گروه دیگری از دراویش در کیانپارس در همسایگی ما بودند . یکبار به جلسه مولوی‌خوانیِ آن‌ها رفتم، آنها دراویش نعمت‌اللهی‌ بودند.

کسی در بالای مجلس نشسته بود و اشعاری را از مولوی می‌خواند. جمع دراویش یا فقرا، روبروی مولوی‌خوان نشسته‌، با گفتنِ ذکر هو هو، به حالتی خلسه‌وار می‌رفتند.

به جز اهواز در دزفول هم دراویش ذهبیه و دراویش خاکساریه بودند. اکنون دراویش خاکساریه در دزفول حضوری ندارند . اما در شوشتر تعدادی اندک از دراویش خاکساریه ساکن‌اند.

رئیس ذهبی‌ها در دزفول، دکترحسین عطاریان و شاخه‌ی دیگر آن ، که گویا انشعابی از ذهبیه است ، مهدویه نام دارد و رئیس آنها آقای محسنی است.

به روایت ِابن بطوطه، در سفرنامه اش ، دراویش زیادی در ایذه ساکن بوده اند. در دوره اتابکان ، تنها در شهر ایذه چهل و چهار خانقاه وجود داشته است. بخش دیگری از ایام جوانی به لذت کارکردن گذشت.

تابستان‌ها کار می‌کردم. ما زندگی مرفهی نداشتیم اما وضع مالیمان هم بدنبود.

نیازی به کار کردنِ من نبود. کارکردن برایم لذت بخش بود و حس بزرگی و استقلال را نصیبم می کرد.

هیچ‌گاه خانواده مرا به کار کردن توصیه و یا تشویق نمی‌کردند. تصمیم خودم بود. آن‌ها هم مخالفتی نمی‌کردند.

وقتی پدرم در دکان ِ کوچک ِمیوه فروشی اش نبود، به ‌جای می‌ایستادم. بچه‌های مسجد دورم جمع می شدند.

پدرم می گفت خانم ها به خاطر این جوان ها در دکان نمی آیند.

پدر که می‌آمد، می‌گفت: «آقا برو، برو نمیخواد پشت دخل باشی. با این همه جوون مشتری‌ها رو فراری میدی».

از خیابان سی‌متری، نانِ باخسام می‌خریدم و به کارگران ساختمانی می‌فروختم.

خودم هم کارگری می‌کردم. آجرها را دسته دسته می‌کردم و به دست استاد می‌رساندم.

چندی نیز در آهنگری و جوشکاری شاگردی کردم.

در منازل تازه‌سازِ ملی‌راه، به کار آب دادن چمن‌ها اشتغال داشتم. پولی که به دست می‌آوردم، خرج رفتن به ِسینما، تفریح، خرید لباس و سفر به تهران، قم، شیراز و اصفهان می‌شد.

سال‌های ۵۴ و ۵۵، از پنجره خانقاه، مولوی و شمس را شناختم‌. در سفر به تهران در سال ۵۶ با احمد و مهدی، «کلیات مثنوی معنوی» و «دیوان شمس تبریزی» و «مقامات معنوی خواجه عبدالله انصاری» به قلم محسن بینا را خریدم.

کتاب «خط سوم» اثر ناصرالدین صاحب‌الزمانی را از خواهرم گرفته و آن را خوانده بودم.

کلام ِ شمس، در ذهنم نقش بست. «آن خطاط سه ‌گونه خط نوشتی، یکی او خواندی و لا غیر، یکی را هم او خواندی و هم غیر او، یکی را نه او خواندی و نه غیر او. آن خط سوم منم».

عاشق مولوی و شمس بودم. اشعار آهنگین دیوانِ شمس مرا در خلوت، به هیجان می‌آورد. می‌رقصیدم، بی‌آنکه برقصم .

تصوف در سیر تاریخی خود ، از جنبه فردی و نیز هنر، ادبیات و موسیقی ، آثار مثبت بسیار داشته است اما از جنبه اجتماعی جای تامل جدی دارد .

قطب‌سازی و مرادبازی اگر هم ارزشی داشت به دنیای سنتی تعلق داشت. امروز زمان، زمانه‌ای دگر است.

عقل و خِرَدت را به دیگری مسپار. با عقل سلیمت راه را بشناس.

ادامه دارد …