به گزارش خبرگزاری هما زاگرس؛محمد کیانوش راد در یادداشتی باعنوان: راه و رهآورد(تجربهنگاری از یک زندگی) قسمت هفتم: کلام سحرآمیز پدرم اهل نصیحت کردن نبود.به قول دینانی، «کسی که نصیحت میکند، گویی میخواهد بگوید من بهتر از تو هستم و بهتر از تو میفهمم». پدرم ادعایی نداشت.در تمام عمر، تنها دو بار مرا نصیحت کرد.روزی […]
به گزارش خبرگزاری هما زاگرس؛محمد کیانوش راد در یادداشتی باعنوان: راه و رهآورد
(تجربهنگاری از یک زندگی)

قسمت هفتم:
کلام سحرآمیز
پدرم اهل نصیحت کردن نبود.
به قول دینانی، «کسی که نصیحت میکند، گویی میخواهد بگوید من بهتر از تو هستم و بهتر از تو میفهمم».
پدرم ادعایی نداشت.
در تمام عمر، تنها دو بار مرا نصیحت کرد.
روزی خواهرم سخنی حکیمانه گفت. این سخن آویزه گوشم شد. مهری گفت: «ظاهر همه آدمها را که میبینی خوب است. کمی که به آنها ناخنک میزنی و به درون آنها میروی، احتمالا بدیهایشان را میبینی، اما به عمقِ وجود آدمها که میروی، همه را خوب میبینی».
شعرهای مهری، پیش از انقلاب از رادیو نفت آبادان خوانده و در مجله فردوسی چاپ میشد. او از دوستان طاهره صفارزاده بود. پس از انقلاب در کتاب فارسی راهنمایی، شعر مهری با نام «مهری کربلایی» چاپ شد. او حافظپژوه و مولویشناس است.
سرگرمی ما شَط و فوتبال، و در شبهای تابستان در میدان فلکه اول، کُشتی گرفتنِ بچهها با هم بود. دشمنی نبود، رفاقت بود. بگو مگو بود، اما دعوا و درگیری نداشتیم. اما بین محله ما و بچههای کوی درجهداران، یعنی آن سوی سچّه، جنگ و درگیری، گه گاه صورت میگرفت. مثل سرخپوستها به جان هم میافتادیم و به هم سنگ میپراندیم. دعواها از دبیرستان شروع میشد و به مرز دو محله، یعنی ریل قطار ختم میشد. باید تعصب بچه محلهای میداشتیم وگرنه ترسو به حساب میآمدیم.
تیرکمان اسلحه ما بود. دقیق و کاری بود. قلاب سنگ هم سلاح پیشرفتهتر بود. یک بار با بچههای محل، همراه شدم. حاصلِ آن، پیشانیام شکست و صورتم پر خون شد.
گاهی یواشکی از دبیرستان فرار میکردیم و به دنبال بازی میرفتیم. زمین فوتبال ما در بیابان و در خیابان شهریور امروز بود.
شوشتریپور، مربی تیم سازمان آب، به دنبال انتخاب بازیکن، سر زمینِ بازی آمده بود. بازیهای بچهها را میدید. چند نفر از جمله مرا برای تیم نوجوانان سازمان آب انتخاب کرد.
در «مسابقات فوتبال نوجوانان ایران، جام پپسی کولا»، تیم نوجوانان سازمان آب شرکت کرد. تیم ما خیلی زود از گردونه مسابقات حذف شد. بازیها در یکی از زمینهای فرعی استادیوم تختی برگزار میشد.
تابستان ۵۴، بعد از پایانِ کلاس اول دبیرستان، کلاً بازی فوتبال را کنار گذاشتم.
بیان روایت عضویت در تیم سازمان آب و بازی کردن یا نکردن اهمیت چندانی ندارد، اما اهمیت آن در چرایی ترک این ورزش مورد علاقهام بود. علتی که مسیر زندگی مرا تغییر داد.
سال ۵۰، سخنرانی دکتر علی شریعتی در حسنیه ارشاد با این سخنان آغاز شد:
«اکنون شهیدان مردهاند و ما مردهها زندهایم. شهیدان سخنشان را گفتند و ما کرها مخاطبشان هستیم. آنها که گستاخی آنرا داشتند که وقتی نمیتوانند زنده بمانند، مرگ را انتخاب کردند. آنها رفتند و ما بیشرمان ماندیم».
قدرت کلام سحرآمیزِ دکتر شریعتی در حسینیه ارشاد مرا به یکباره به دنیای دیگری برد. دنیای سیاست و مبارزه.
پس از آن، همه چیز برایم رنگ و بوی سیاست گرفت. نه تنها دین سیاسی شد، بلکه هر دینی که سیاسی نبود، محکوم میشد.
از نوجوانی درکی سیاسی در حدِ خود داشتم. سال اول راهنمایی، جشنهای ۲۵۰۰ ساله بود. دانشآموزان را جمع میکردند و شعار «جاویدشاه» را تکرار میکردند. بهمن کاردان – که برادرش ناصر سیاسی بود-، من و کمال کیارشی بصورت جوییده میگفتیم: «چاپید شاه».
دادگاه خسرو گلسرخی در سال ۵۲ غوغایی بپا کرد.
گلسرخی از اسلام و امام حسین تا ابوذر و سلمان و جنبشهای رهاییبخش سخن گفت. کیف میکردیم. پسر عمویم امیر گفت اگر اسلحه داشتم، شاه را به رگبار میبستم.
داستان مصدق، شاه، ساواک و کودتای ۲۸ مرداد را از پدرم شنیده بودم. دادگاه گلسرخی جرقههای ذهنیام را شعلهور ساخت. پس از آن شریعتی، آتش خشم انقلابی را در من برافروخت.
در آن ایام هر کتابی که به دستم میرسید، میخواندم. مذهبی و غیر مذهبی. کتابهای عزیز نسین، رمان، کتابهای موسسه در راه حق، مجله مکتب اسلام و …
شریعتی مرا تکان داد و بسیاری از تفریحات، از جمله فوتبال را کنار گذاشتم.
سینما رفتنم کمتر شد. جمعهها به سینما و بعد از آن به بستنیفروشیِ حاج حبیب در خیابان حافظ میرفتیم. در راهِ برگشت با دوستم .… ، گفتم برویم رستوران خیام ببینیم چه خبر است. این هم نوعی ماجراجویی بود.
آنجا در هالهای از دود دفن شده بود. مردانی خسته، ناامید، با آه و درد، از رنجِ زندگی، سر در گریبان، افتاده روی میز، گیج و منگ، بیرون ز زندگی. دنیای افسردگی، دنیای بیخیالی. ما شام خوردیم و به خانه رفتیم.
فعالیت ما در مسجد گسترش و با سیاست آمیخته شد.
آقای …. از اعضای هیات امناء مسجد فاطمیه بود. میگفتند با شهربانی و ساواک در ارتباط است. او به جلساتِ ما، که شبها برگزار میشد، اعتراض داشت. مهدی روحانی و احمد بیدهندی پای ثابتِ جلسات بودند.
شرایطِ خفقانآوری بود. کسی به کسی اعتماد نداشت. جوی از بیاعتمادی بود.
روزی در حیاط مسجد آقای … رو به من کرد و گفت: اجازه ندارید در مسجد جلسات سیاسی بگذارید. به دیوار تکیه داده بودم.
دستهایم را به سینه و پایم را به دیوار چسبانده بودم. با لبخند گفتم، کدام جلسه سیاسی؟ ما اصلاً بحث سیاسی نمیکنیم.
با عصبانیت گفت: ببین من آدم پدرسوختهای هستم. گزارش میکنم که در مسجد، اجتماعات کمونیستی برگزار میکنید. پدرتان را در میآورم.
کمی حالت خیز برداشتم. پایم را از دیوار جدا کردم. مستقیم نگاهش کردم. با تعجب گفتم: اجتماعات کمونیستی؟
و در ادامه با لبخندی تلخ، توأم با بیخیالی و کمی شیطنت گفتم: آقای …. در مورد شما چیزهایی شنیده بودم. باور نمیکردم، اما حالا که خودتان میگویید، باور میکنم. چهرهاش سرخ شد. خواست چیزی بگوید اما ترجیح داد سکوت کند و با عصبانیت مسجد را ترک کرد. رحمت خدا بر او باد.
ادامه دارد …