تاریخ انتشار خبر: 18 شهریور 1397 | 15:10:45
کد خبر : 3407
یادداشتی از منصورمحرابی فرد:

زندگی کوتاه است و حقیقت دور، بگذار حقیقت را بگویم برای سیروس رادمنش در چهار مومان

زاگرس نشینان- اول: تصوری که داشتم تلفنم زنگ خورد یکی از دوستان دوران دبیرستانم بهم گفت توی سگ دونی روزنامه هستی، بیا پایین می خواهم ببرمت جایی. اومدم پایین و با هم رفتیم خیابان فتحی وقتی در زدم سیروس رادمنش در را باز کرد. مدت زیادی او را ندیده بود، اما برام تازه گی داشت. […]

زاگرس نشینان- اول: تصوری که داشتم
تلفنم زنگ خورد یکی از دوستان دوران دبیرستانم بهم گفت توی سگ دونی روزنامه هستی، بیا پایین می خواهم ببرمت جایی. اومدم پایین و با هم رفتیم خیابان فتحی وقتی در زدم سیروس رادمنش در را باز کرد.
مدت زیادی او را ندیده بود، اما برام تازه گی داشت. نشستیم به گپ زدن، شعر خواند بیدریغ و پراکنده می گفت، از رمبو، تی اس الیوت، گوته و حافظ و سعدی و مولوی در دفتری که هنوز تصاویر شاملوی بزرگ روی دیوار بود تصویر از منوچهر آتشی را پرینت گرفتم و زدم.
پیش از من مثل همیشه آنکه زودتر رسیده بود، شهرام طبق معمول، در این همراهی بود. دفتر تولید را همانطور تحویل سیروس داد، که پراکندگی بیش از حدش چشم هر تازه بیننده ای را پر می کرد. این دفتر را بسیاری زیارت کردند زیرا می دانستند. آینده فراتر از زندگی است.
دوم: زندگی کوتاه است اما حقیقت دور
نوشتن امروزه ما به دریغا گویی جز تکراری از گریه ها و شروه های فراموش شده نیست. آنچه که امروزه؛ آن رفته، دیگر محتاج آن نیست و البته آن زمان که بودش؛ هم نبود.
در تصاویر گمشده ای که می بینم، دریغ و افسوس ام بر این است که آنکه آبی بر سنگ بر سینه اش می ریزد. تا تصویری از خود ارائه دهد، آنکه نمایشی اجرا می کند، تا نام خود و همراهانش را ببرد نه شعر، آنکه مجسمه اش را تقاضا می کند و آنکه کتابش را با نام آنکه دیگر نیست… به چوب حراج می زند و دیگرانی که دیگرانند، هر که،
آنکه می خواست به ستاره ی صبح بگوید… اما هرگز اندوه اجازه نداد بگوید. آنکه پای بر میخ می کوبید شاید اندوه را از یاد نبرد و بیدار بماند حتی اگر دستش بخیه بخورد از شکستنش آینده راهروی دفتر.
کاش می رفتیم روی سنگ سینه اش می نشستیم و سیگاری دود می کردیم و بیاد او می می نوشیدیم، حتمن او هم می آمد، مطمئن هستم، این را شهرام گراوندی گفت. از الکل نیشکر، که می سوزاند درون ما را، و شاید بشوید، سیاهی هایی که این روزها بر دل ها نشسته، عقده ای که می خواهد و فریاد می زند مرا نام ببر، مرا ببین، آنک من ملک الشعرای ایرانم. من!!!
سوم: زمانی برای این جهان که اراده ی من است
از سیروس رادمنش هیچ مرده ریگی نمانده که به غارت نرفته باشد، از جانب کلماتش که شد نامی که دیگر نیست، تا تصاویر چه گورایش که حتی از نام عکاس آن هم نامی برده نمی شود، تا تصویر من و او و ممد که شهرام گرفت وقتی از سیاحت جنگل هایSierra Madre بر گشتیم. در حالی که سیگار را کنار رود کارون تا انتها دو نفره می کشیدیم، گیج و منگ از کتاب های مجید زمانی اصل می گذشتیم که نخ سیگارش را نگاه می کرد از همان پنجره ای که مایاکوفسکی بر شیقشه اش شلیک کرد.
سیروس نامی که دیگر نیست، با تصاویر و خاطراتی که هر روزه بیشتر می شوند، تا به تاتر می رسد و بزودی شاید مدیرانی که او را همبازی خود خطاب کنند و نمایندگانی که در دروغ های غراشان از اشعار او بخوانند.
چهارم: شعر می تواند رهایت کند
اما، اما، سیروس همان بود که منتظر بود ساعت هشت، منتظر بود، تا تنهایش را بشکند. نه با خون رز، که شکم پر کن است، با عصاره نیشکر که کار هر کسی نیست، لاجرعه سرکشیدنش.
همان بود، که تیتر به نام نگاه نکنید، نصیحت تی اس الیوت را بر صفحه یک روزنامه اش زد. آنچه هرگز در این بوم و بر تکرار نشد و نمی شود، بوم و بری که هزینه کف زدن را فاکتور می کنند.
سیروس شاعری که دیگر نیست، هر چه می خواهید بر او بیاورید. او با افسانه های امریکای جنوی گره خورده است، مثل نرودا افسانه شده است، در نوشیدنش، خوردن و زیستنش. او آرزو داشت و ایکاش می شد پلیس سویل در یک صبح سرود خوان تیربارانش کند.
این حقیقت است که فراتر از زندگی است، به سراغ او می روید، عکس بگیرید، هلهله کنید برای او که دیگر نیست، رها شده از نکبت این سیاه چالهص