تاریخ انتشار خبر: 25 فروردین 1403 | 09:16:22
کد خبر : 15638
یادداشتی از محمدشریفی(طنزپردازوحکایت نویس):

مروری بر تاریخ شفاهی خوزستان؛از شِمرِ سیچانی پاچنار تا شهردار اصفهانی اهواز…

به گزارش خبرگزاری زاگرس نشینان؛محمد شریفی حکایت نویس و طنزپرداز خوزستانی در یادداشتی باعنوان:مروری بر تاریخ شفاهی خوزستان/از شِمرِ سیچانی پاچنار تا شهردار اصفهانی اهواز… سالها پیش یک رفیق اصفهانی داشتم،آدمی بسیار جا افتاده،سرد و گرم روزگار چشیده،در زمان آغازین الفت و مودت ۶۰سال عمر با برکت را پشت سرگذاشته بود،چهارشانه و بلندبالا بود، صورتی […]

به گزارش خبرگزاری زاگرس نشینان؛محمد شریفی حکایت نویس و طنزپرداز خوزستانی در یادداشتی باعنوان:مروری بر تاریخ شفاهی خوزستان/از شِمرِ سیچانی پاچنار تا شهردار اصفهانی اهواز...

سالها پیش یک رفیق اصفهانی داشتم،آدمی بسیار جا افتاده،سرد و گرم روزگار چشیده،در زمان آغازین الفت و مودت ۶۰سال عمر با برکت را پشت سرگذاشته بود،چهارشانه و بلندبالا بود، صورتی گوشتالود با ته ریش جوگندمی داشت،حاضر جواب بود و با لهجه ی شیرین اصفهانی کلمات را در نهایت زیبایی و طراوت به رقص در می آورد،خیلی کم عصبانی می شد، وقتی هم که از کوره در می رفت، می گفت: من شدم شِمرِ سیچانی!؟اا
این آدم لابی گر بسیار قابلی بود،مهندس فتح الله معین استاندار و مرحوم مهندس نعمت الله قادری مدیرکل کار و امور اجتماعی، هردو از دوستان اصفهانی اش بودند، سرحدی زاده وزیرکار هم اصفهانی بود،مهندس عبدالرحمن تاج الدین، نماینده اصفهان،رفیق گرمابه و گلستانش بود،این رفیق اصفهانی ما علاقه و تعصب خاصی به عمران و آبادانی خوزستان داشت،چون ایشان تمایل ندارند از فعالیت ها و خدماتش و حتی از اسمش، نامی برده شود،همینقدر عرض نمایم که منشاء و بانی خدمات بی شماری بود،درست در نقطه اوج که همگان از این کارگزار اصفهانی به نیک یاد می کردند،یک روز به دفتر کارم آمد و گفت: می خواهم برای همیشه از خوزستان بروم، علت را جویا شدم ، پاسخ حکیمانه ای داد، گفت:در اوج‌ ،دل کَندن از مقام موقعیت،باعث می شود که انسان خاطراتی را که به یادگار می گذارد ،پررنگ باقی بمانند..‌زیاده بمانم‌ غرورم شکسته می شود،اصرار برماندن و تحمیل کردن،آخر و عاقبتش این می شود که یک روز با بی حرمتی پس زده بشوم و همه ی خاطرات خوب یکباره از اذهان محو بشوند.
هرچند دلم می خواست آن نازنین رفیق را قانع بکنم که بیشتر بماند،اما در برابر منطق و بزرگ منشی اش چیزی جز تحسین برای گفتن نداشتم،او موقع خداحافظی یک جمله ی دیگر هم گفت:تمام تلاشم این بود که از اصفهانی ها خاطراتی خوش به یادگار بگذارم…
گفتم داستان شمر سیچانی را نگفتی و رفتی….؟
او داستانش را ناتمام گذاشت و رفت و اما بشنوید داستان شمر سیچانی را که بعدها از چندین منبع حکایتش را جمع و جور کردم ….

داستان شمر سیچانی:

می گویند :تعزیه ی عاشورا در محله سیچان پاچنار شهر اصفهان از قدیم الایام معرکه بود و پر رونق،از رودخانه زاینده رود نهر بزرگ آبی به طرف محله ی سیچان جاری بود که در مراسم تعزیه ی عاشورا به عنوان نهر علقمه از آن استفاده می شد.ظاهرادر اواسط دوره قاجاریه (در زمان آن تردید دارم)درست در زمان
برگزاری تعزیه شمر سیچانی دوپایش را توی یک لنگ گیوه می کند و می گوید: “من دیگر شمر نمی شوم ،چون منفور اهل محل شده و دیگر جماعت از دکان من جنسی نمیخرند.”هرچه مبلغ را بالاتر بردند افاقه نکرد تا اینکه ،”یکی از بزرگان هیات در آن عالم بلاتکلیفی یکباره فکر بکری به مغزش خطور می کند و با توجه به هم جواری محله سیچان و محله ارامنه جلفا به آنطرف خیابان حکیم نظامی می رود و به یکی از پیرمرد های ارمنی می گوید: موسیو میایی شمر بشی ما شمر نداریم!
موسیو در ابتدا مخالفت میکند و در نهایت راضی میشود که شمر بشود. خلاصه موسیو لباس قرمز شمری را می پوشد و شمشیر را حمایل می کند، یک راست هدایتش می کنند به نهر علقمه که آب را برای سپاه امام حسین سد بکند.
در ابتدا یکی از یاران امام حسین برای برداشتن آب می آید و خطبه ای می خواند که «ای شمر بگذار ما آب ببریم» شمر ارمنی بند دلش پاره شد و دلش سوخت ، می خواست زیر سبیلی به صحابه بگوید برو آب بردار…. که با نهیب و اشارات بزرگان هیات مواجه می شود،ناچار با همان لهجه ارمنی و با بی میلی می گوید: نه. نه نمیشه آب ببری ..و این ماجرا هربار تکرار می شد و مردم گریه می کردند،تا اینکه نوبت به حضرت ابوالفضل رسید که به سمت نهر علقمه آمده و شمر ارمنی را مخاطب قرار داده، موسیو اشک در چشمان حلقه زده و قصد اجازت به بردن آب را داشته که بزرگان کلاه از سر برداشته و موهای خود را میکنند که مبادا کوتاه بیایی و با اشارات و التماس این بار هم شمر بیچاره کوتاه نمیاید و باز هم و این بار در کمال بی میلی می گوید : نه. والله نمیشه آب ببری. والله نمیشه!!
وقتی امام حسین برای بردن آب میاید،شمر ارمنی بدون توجه به اشارات عوامل پشت پرده هق هق کنان و بر سرزنان خطاب به امام حسین با همان لهجه ارمنی میگوید: بابام جان والله من میخوام آب بدم. این مسلمونا نمیذارن!!!

دوکلام با شهردار امینی:

جناب آقای امینی شهردار محترم اهواز، العاقل فی الاشاره، حکایت شمر سیچانی را به خاطر بسپار، نام نیکی از خود به یادگار بگذار، شمر سیچانی گفت ؛ من نمی خواهم دیگر شمر بشوم…. از چشم مردم می افتم….
آنهایی که تشویق به ماندن می کنند،موش گرفتنشان نه بخاطر رضای خداست..‌‌.
همین….