تاریخ انتشار خبر: 19 دی 1396 | 14:06:22
کد خبر : 1800
دلنوشته ای ازمحمدشریفی(طنزپردازوحکایت نویس)

حکایت نامه های من به فتح الله سرمست

زاگرس نشینان – راستش را بخواهید ،مدت مدیدی است که “حالم ” حال نیست، ، میل به تنهایی و رها شدن در یک طبیعت بکر و بدور از چشم آدمیزاد در من بیداد می کند ،اما خفقان قلبی ام امان نمی دهد، ریه هایم مثل سابق همراهی نمی کنند ، اما پا هایم برای رفتن […]

زاگرس نشینان – راستش را بخواهید ،مدت مدیدی است که “حالم ” حال نیست، ، میل به تنهایی و رها شدن در یک طبیعت بکر و بدور از چشم آدمیزاد در من بیداد می کند ،اما خفقان قلبی ام امان نمی دهد، ریه هایم مثل سابق همراهی نمی کنند ، اما پا هایم برای رفتن به کوهستان مصصم و استوارند . اگر می داشتم “گوسفندی” و ” سگی ” و “چادری” رویاهای نیمای عزیزم را محقق می کردم ،
” از پس پنجاه و اندی ز عمر
نعره بر می آیدم از هر رگی

کاش بودم باز دور از هر کسی
چادری و گوسفندی و سگی”

ولی با همه ی این اوضاع قمر در عقرب و اختلا لات احشا و جوارح ،دیروز به گذشته های دور رفتم ، یاد فتح الله سرمست افتادم ، او جوان جسور و دلسوز و مسئولیت پذیری بود، از کار و تلاش حسابی لذت می برد اما مثل بقیه ی اولاد و اعقاب آدم ابوالبشر اشکالاتی و معایبی هم داشت، یکی از اشکالاتش این بود که غوره نشده مویز شد، دبیرستان را تمام نکرده مجنون صحراگرد شد و در کوه و کمر و در و دیوار با تکه ذغال و گل انار و اندک گچ سفید نقش معشوق خیالی می کشید ،
کم کم آوازه و نامش ورد زبان ها شد و به نحوی از انحای دیگر تیشه ی فرهاد را تیز کرد تا بیستون را بشکند . حال و روزش و شرح آوازه اش به گوش من رسید ، اون موقع ها من تازه داشتم شغل شریف انبیا ( معلمی)را مشق می کردم ، البته خیلی هم مبتدی نبودم ، به تاریخ خیلی علاقه داشتم ،چنانچه دکتر حسین کاشف و منصور اوجی بی نیاز از هرگونه رمل و اسطرلاپ پیش بینی کرده بودند که من در “تاریخ “شق القمر می کنم ، اما ورود من به دنیای بی وفای سیاست سقط جنین تاریخ را در پی داشت. اما از طرف دیگر اصالتا و عجالتا با کتاب و کتابخوانی پیوندی ابدی و نا گسستنی برقرار کرده بودم و الکی الکی برای بعضی ها حکم ” دخو ” را پیدا کردم و یک عده مراجعه کننده ساده هم باور کردند که ـ علی آباد هم علی اباد است.اما نمی دانم چه شد که یکباره تصمیم گرفتم ژان والژان بشوم و به کمک فتح الله سرمست دانش آموز سر به هوا بروم که چشم و گوشش مثل زلزله ی سرپل ذهاب می جنبید.
فتح الله سرمست دانش آموز پایه سوم تجربی بود که هفته ای ۲ ساعت در کلاس تاریخ معاصری که من معلمش بودم حضوری پر رنگ و فعال داشت، لپ های قرمز و موهای مرتب و شانه کرده ، لباس های شیک و اتو کشیده ی فتح الله آنهم در دهه ی شصت از دیگر اتفاقات نادر بود، همچنین فتح الله در ” آواز” آنهم سبک دشتی صدای دلنشینی داشت، اما آنچه فتح الله سرمست را از دیگران متمایز کرده بود حکایت عشق و دلدادگی هایش بود، درونش پریشان و منقلب بود،حکایت های عاشقی اش عالمگیر،از بقال و چقال های محله گرفته تا برسد به بی بی حکیمه و رادیوی BBC و به عبارتی نقل محافل و مجالس بود.بر حسب رسالت شغل شریف معلمی خودم را مکلف و موظف نمودم که دست بکار بشوم و فتیله ی عاشقی جناب سرمست را پائین بکشم ، اما خودم از رودر رو شدن با فتح الله شرم داشتم و تصمیم گرفتم برایش نامه بنویسم با شگرد خاصی که متوجه نشود نامه ها را لای کتابش قرار می دادم ، او نامه های من را با علاقه و ولع تمام چندین و چند بار می خواند و به حقانیت آنها ایمان داشت اما نمی توانست بر خودش غلبه کند ولی به پخته شدنش خیلی کمک کرد ….
امروز نامه های خطاب به فتح الله را در ذهنم مرور کردم ، سی سال از تاریخ آن نامه ها گذشته است، اما فتح الله دیگر آن فتح الله نیست ، او قله های ترقی را یکی پس از دیگری فتح کرد، او با ترکیب سیاست و کیاست و اندکی غرور و ریا خاطر آن نامه ها را بر باد داد . برایم خبر آوردند که فتح الله در محفلی تیر و ترکش هایش را به جانب من نشانه گرفت، سیمرغ به جلدش رفت و یادش آورد که چگونه رستم دستان چشمان اسفندیار را نشانه گرفت… اما دستان فتح الله لرزید و تیر به خطا رفت…. برای همین دست بکار شدم که یکبار دیگر برایش نامه بنویسم، اما فراموش کردم که در عصر مدرنیته قرار داریم ، آدم هایی از جنس من نسلشان منقرض شد ، ما زیادی مانده ایم……

ادامه دارد