تاریخ انتشار خبر: 6 بهمن 1396 | 12:34:14
کد خبر : 1927
یادداشتی ازمحمدشریفی(طنزپردازوحکایت نویس)

حکایت بابا فرج و قوری های شکسته و سلامی دوباره به جناب استاندار….

زاگرس نشینان – همانطوری که میدانید و میدانیم، قوری ظرفی است که برای دم کردن چای و سایر دمنوش ها بکار می رود. قوری‌ها قریب به یقین منشأ چینی داشته‌ و دارند و علی الظاهر از کشور چین و ماچین به سراسر بلاد و دهات و نقاط عالم راه یافته‌اند.حدود پانصد سال پیش بازرگانان هلندی برای نخستین بار […]

زاگرس نشینان – همانطوری که میدانید و میدانیم، قوری ظرفی است که برای دم کردن چای و سایر دمنوش ها بکار می رود.

قوری‌ها قریب به یقین منشأ چینی داشته‌ و دارند و علی الظاهر از کشور چین و ماچین به سراسر بلاد و دهات و نقاط عالم راه یافته‌اند.حدود پانصد سال پیش بازرگانان هلندی برای نخستین بار قوری‌هایی را با خود از چین به اروپا برده‌اند؛ و در اواسط دوره قاجاریه در عهد شاه شهید جناب ناصرالدین شاه، به دنبال فراگیر شدن چای در ایران توسط مرحوم کاشف‌السلطنه پای قوری به ایران کشیده شد و در عصر پهلوی اپیدمی کامل شد. البته دولت تزار روس که سماور را اختراع کرده بود دست به کپی رایت زد و قوری هایی ساخت که به قوری روسی مشهور بودند ولی زیبایی و ظرافت قوری های چینی را نداشتند، اصولا قیمت قوری ها گران بود و همین عامل هشداری بود که اهل و عیال و علی الخصوص کدبانوی خانه در حفظ و نگهداری قوری نهایت دقت و توجه را مبذول دارند.اما بدشانسی خانواده های ایرانی و خوش اقبالی تجار روسی و چینی در نهایت منجر به شکستن قوری ها می شد ، جایگزین کردن قوری جدید برای خانواده های فقیر حکم از دست دادن یکی از اعضای خانواده را داشت … از انجایی که هنر نزد ایرانیان بود و بس … هنر مندانی پیدا شدند که قوری های شکسته را با چسبی که از سفیده تخم مرغ و اهک درست می کردند مورد مرمت و بازیافت مجدد قرار می دادند و با نوارهایی که از قوطی های حلبی می بریدند سر و ته قوری های چسب شده را استحکام می دادند و بابت ان دستمزدی هم می گرفتند. در ولایت ما بابا فرج نامی بود که ولایت و شهر خودش را رها کرده بود و در دیار ما ساکن شد تا سیل قوری های شکسته را بازیافت کند و هم ثوابی ببرد و هم ممر درامد و روزی حلال کسب کند. بازار بابا فرج حسابی گرفت و در حین کار مثل مرحوم لقمان حکیم گاهی پند و اندرز صادر می کرد و بعضی اوقات می رفت توی جلد ابوالقاسم فردوسی شعر حماسی می گفت و گاهی هم پا می کرد تو کفش مرحوم شاه نعمت الله ولی و پیشگویی می کرد …. اما پیشگویی هایش ختم به این می شد که ایران مثل یک کشتی طوفان زده است که در تلاطم دریا گرفتار است و ….اصولا خرده فرمایشات بابا فرج مسموع واقع نمی شد و انچه مهم بود این بود که قوری هایمان را بست بزند تا از شر سردرد راحت بشویم … القصه ،حقیر سراپا تقصیر و سر به هوا و بسیار شرور که اون موقع داشتم وارد ۶ سالگی می شدم در پی یک بی احتیاطی سهوی قوری به پای مبارک اصابت می کند و مثل جگر زلیخا صد تکه می شود. از حسن اتفاق و خوش شانسی که همیشه با من یار بود ، اون لحظه و ساعت هیچکس در منزل نبود، من هم با نهایت خونسردی تکه های شکسته قوری که به عدد ۲۹ می رسید را جمع اوری و لای دستمال یزدی مادر بزرگم پیچاندم ، سپس سراغ قلکم (که یک شاخ بز بود) رفتم ، در ان قلک کذایی تمام دار و ندار و عیدی هایی که متعلقان و فامیل طی سالهای متمادی به من هبه فرمودند و من هم دست نخورده انها را در قلک مذکور محبوس نموده بودم علیرغم میل باطن قید انها را زدم تا تاوان دست گلی که به اب دادم. را مطابق حکم دادگاه وجدان پرداخت کرده باشم، فلذا بجای شکستن شاخ غول شاخ بز را شکستم و کل دارایی ام که عبارت بودند: ۳ سکه ۵ ریالی ۲سکه ۲ ریالی و ۲ سکه دهشاهی که سرجمع همه انها می شد ۲۰ ریال را در مشتم قرار دادم و تکه های قوری شکسته را در مشت دیگر و یکراست سراغ بابا فرج رفتم ، بابافرج وقتی خیل عظیم تکه های شکسته را دید گفت : آقا عزت ، کثرت شکستگی های قوری به شمار روزهای ماه صیام و تاول های جگر زلیخا بیشتر است، عجالتا کار قوری شما از چسب و بست و چفت گذشته است و کمپانی قوری سازی چین هم نمی تواند هیچ غلطی بکند ….. من هم بدون انکه حرفی زده باشم، سکه هایم را در مشتم تکان دادم و صدای شرینگ شرینگ انها بابا فرج را روی ذوق اورد و بدون انکه چیزی بگوید، پریموس را روشن کرد ، چای خوش رنگ و خوش طعم و لب سوزی دم کرد و در یک استکان کمر باریک ریخت و ان را در نعلبکی قرار داد و یکراست به من تعارف کرد…و من هم بی محابا آن را سرکشیدم و هنوز که هنوز است عطر و طعمش را در عالم خیال مزمزه می کنم . … بعدش بابا فرج گفت: چقد پول داری؟ گفتم :سرجمع ان می شود ۲۰ ریال … گفت : یک قوری نو و آکبند درست مثل قوری خودتان به شما میدهم ۲۵ ریال که هیچکس هم متوجه گنده کاری ات نشه ، اما من شروع کردم به چانه زنی و در نهایت روی ۱۸ ریال به توافق رسیدیم که با این حساب ۲ ریال تتمه برای من باقی. می ماند که جای شکرش باقی بود . اما قوری نو هم دردسر بود باید آثار مدرنیته و تازگی را از. آن می زدودم در اولین اقدام آتشی دودزا با هیزم ها تر علم کردم ، مقداری اب تو قوری ریختم و ان را در معرض اتش و دود قرار دادم و سبیل های مدرنیته ی پدر سوخته را طوری دود دادم که تا الان هم هیچکس نفهمید که چه دسته گلی به اب دادم. و چطور قوری را شکستم ورچطور قوری بابا فرج را قالب کردم ،اما داغ ۱۸ ریال هنوز که هنوز است روی جگرم هست….

اقای استاندار ، تصدقت گردم به سر مبارک قسم بسیاری از مدیران. استان ترک خورده اند و صد ترک برداشته اند، درست مثل همان قوری شکسته ی حقیر که بابا فرج در وصف ان گفت …. کار از بست و چفت و چسب گذشته است و خرج لحیم کاری هفت برابر قیمت افتابه است …. خود دانی ، رفیق جان پایدارچی ها ناپایدارند و اوضاع قمر در عقرب …
توضیح الحاقی : شاید بعضی ها بپرسند که ان ۲۰ ریال در ان زمان چقدر قابل مانور در معادلات اقتصادی بود ، عجالتا عرض نمایم، با ۲۰ ریال اون زمان می توانستیم به سپاه مرحوم ابرهه چلوکباب سلطانی و سپاه چنگیز خان مغول را به بستنی قیفی دعوت کنیم، اقا پول هم ارزش داشت و هم برکت،