تاریخ انتشار خبر: 11 تیر 1396 | 04:36:07
کد خبر : 444

براي او كه درويشِ شعر بود: در ستایش سیروس

همين ديروزان شرجي زده غصه فام بود كه “سيروس” چونان مائده آسماني بر تارهاي صوتي حوزه سامعه من نازل گرديد. صدا؛ صداي سيروس رادمنش بود كه ارتعاش فيبرهاي نوري؛ گرماي تنوري و خاص اش را ستانده بود. سيروس گفت: “محمد دلم برايت تنگ شده است”. سيروس گفت: تا  لحظه ديدار كه رخ به رخ خواهيم […]

همين ديروزان شرجي زده غصه فام بود كه “سيروس” چونان مائده آسماني بر تارهاي صوتي حوزه سامعه من نازل گرديد.
صدا؛ صداي سيروس رادمنش بود كه ارتعاش فيبرهاي نوري؛ گرماي تنوري و خاص اش را ستانده بود.
سيروس گفت: “محمد دلم برايت تنگ شده است”.
سيروس گفت: تا  لحظه ديدار كه رخ به رخ خواهيم شد.
(آنات را مي شمارم و مي انديشم به تو)
و “من” غافل، منِ ناآشنا با حوادث ناخجسته روزگار؛ چه ناخواسته از كنار “حقيقتي” كه در جريان بود؛ گذشتم.
“سيروس” بوي “رفتن” مي داد. پاي نشستن نداشت اين روزها و راستي تو گويي او نيك مي دانست كه “تابوت” اش مقرر شده است برشانه كدام دوست برود. او نيك مي فهميد كه “عشق” هزينه دارد و راستي سيروس روزگار ما “هزينه عشق” شد.
در ستايش سيروس چه مي توانم گفت: كه “انسان” همي نماينده خدا بر گستره اين كره خاكي است و در محضر خدا به اشكال گوناگون ؛ آزموده خواهد شد تا اين “آزمايش” سرآغاز “خودآگاهي” او باشد.
“سيروس” با همه مهملات ممكن ؛ نماد اين “داشتن” ناگريز بود.
دانستني شگرف.
دو هزار و پانصد سال پيش از اين، آن هنگام كه ارسطو دست به تقسيم سبك هاي ادبي زد؛ از “تراژدي” به عنوان دومين سبك ادبي؛ پس از حماسه سخن گفت.
سخن از “سيروس” مي گويم كه خود اما حماسه سرايي بود شگرف كه جغرافياي بوم زاد خود را زنده مي كرد.
اكنون گويي آن تقسيم انتزاعي از حوزه ادب يونان باستان به ميدان “شعريت” در ديار ما نقل مكان كرده و چنان خود را برهه تاريخي امروز گره زده است كه عده اي به تبع آن؛ در پي سرايش داستاني به نام “از حماسه تا تراژدي”براي آينده اجتماعي اين جامعه لاجرم “ايراني” هستند.
آه فكر و ياد سيروس رهايم نمي كند.
آه “سيروس” تو اسطوره نسل آرش بودي.
تو كلامت “آتش” بر جان هاي خسته و التيام بود بر…
شمس از فرط پرگفتاري برخود مي پيچيد و مفري و روزنه اي نمي يافت و به تعبير خود او؛ چون آبي در گردابي محصور افتاده بود و راه به بيرون نمي جست و خوف گنديدن داشت تا به مولانا رسيد و آن مفر و مخلص پديدار گشت و مكنده و كشنده اي چون جلال الدين محمد در كنار او نشست و آن دريا وقتي به جوي پيوست؛ سبب گشت تا تمام مايع و محتوي و ذخيره خود را در آن جوي بريزد و آن جو را همچون خود دريا و بلكه اقيانوس كند.
شمس هنگامي با جلال الدين محمد برخورد كرد كه جلال الدين به عادت مالوف از مدرسه خود كه در كارونسراي پنبه فروشان بود؛ بيرون آمده و از خوان شكرريزان مي گذشت كه شمس به نزد او آمد و دهانه اسبش را ستاند و از جلال الدين محمد پرسيد كه “بايزيد بسطامي در مقامات سلوكي و طريقتي برتر بود يا محمدبن عبدالله (ص)؟”
جلال الدين برآشفت و گفت: “چه سوالي است. محمد پيامبر خدا بود و بايزيد از مربيان آن محتشم”. شمس به اعتراض گفت: اگرچنين است پس چرا محمد (ص) گفت: “ماعرفناك به حق معرفتك” (خداوندا هرگز تورا چنان كه بايد نشناخته ايم) و بايزيد گفت: سبحانك مااعظم شاني”(پاك باد وجودم كه من عظيم الشانم).
سخني كه تنها در شان خداوند است نه بنده او. مولانا در جواب شمس مي گويد: “اين سخن بايزيد از آن جهت بود كه بايزيد سخت تنك مايه بود و به نوشيدن قطره اي مست شده بود و آن فرياد ها و عربده ها ي مستانه از همين قطره كوچك سر بر كشيده بود.
اما ظرفيت اقيانوس وش محمد چنان فراخ بود كه به رغم درياها معرفت كه در او ريخته بودند همچنان احساس عطش مي كرد و باز از خداوند مي خواست كه از اقيانوس معرفتش بيشتر بروي ريزد” و اما فرصت امروز را مغتنم دانيم.
آه سيروسِ “من”، تو آن روزها آخر چقدر پيرشده بودي. مثل درخت سركوچه مان. همان كه ساليان درازي سايه گستر رهگذران بود.
“بهار” اين روزهاي بي تو از سر پرچين ها، پريده بود و حرير پيراهنش را پهن كرده بود روي زمين.
شيطنت مي باريد از سرشكوفه ها و تشنگي درخت ها آسمان را مي شكافت. دست به دست هم مي دادند با دام ها و سرمستي سيب را به كام مي كشيدند.
نمي دانم در فراق “سيروس” چه بايد بگويم.
زمزمه اشك و لبخند به سكوت و سايش تبديل شده بود و درخت نگاهش را بست و دستمال خيس روزها؛ ديگر از خاطر او پاك شد.
صاعقه سكوت كرد. او بر حرمت “سيروس” گريست.
مردمان يك ده شهر به تنه درختان گرمسير تكيه زدند. قامت فرهنگ خوزستان ؛ سياه پوش شد.
“سيروس” ناگهان پركشيد از ميان اين جمع، درخت از تهِ دل گريست.
پي نوشت: عكسواره اينستاگرام “شهرام گراوندي” بهانه يادكردي بود از سيروس شعر جنوب. خورشيد هفتگل و بُن آسياب. “چه گوارايِ” شعر ايران…
او كه از يكم بهمن ماه ٣٤ تا هفدهم شهريور ٨٧، راه درازي آمد، راهي كه او را سوخت و بسياري را ساخت…

برداشت از تلگرام محمد مالی
https://t.me/mohammademali