تاریخ انتشار خبر: 26 اسفند 1399 | 19:06:16
کد خبر : 9861
یادداشتی ازمحمد شریفی (طنزپردازو حکایت نویس)

از پوست پلنگ تا فال نخود..

به گزارش خبرگزاری زاگرس نشینان؛محمد شریفی طنز پرداز و حکایت نویس خوزستانی در یادداشتی باعنوان: 🐅 از پوست پلنگ تا فال نخود… قامتش بلند بود و استوار، صورتش کشیده و بلند با چند دانه ی ریز آبله آبله در دو طرف چشم های میشی و درشتش، رنگ پوست صورتش سبزه و جذاب بود، ریش سفید […]

به گزارش خبرگزاری زاگرس نشینان؛محمد شریفی طنز پرداز و حکایت نویس خوزستانی در یادداشتی باعنوان: 🐅 از پوست پلنگ تا فال نخود

قامتش بلند بود و استوار، صورتش کشیده و بلند با چند دانه ی ریز آبله آبله در دو طرف چشم های میشی و درشتش، رنگ پوست صورتش سبزه و جذاب بود، ریش سفید و بلندش جلوه ای زیبا به قامتش می داد،همیشه یک عصای فلزی نوک تیز بلند که سرش به صورت نیم دایره طراحی شده بود در دستش بود، یک کوله بار برزنتی داشت که همه ی دار و ندارش را در آن جا می داد.کل مایملک او عبارت بودند از: دوتا پتوی سربازی، مقداری البسه، شانه و آینه و قیچی، یک کتری کوچک، یک چراغ قوه بزرگ، یک چتر بارانی تاشو، چند قوطی کبریت ، یک استکان با نعلبکی، مقداری قند و چای ، یک آفتابه کوچک مسی اینها تمام دار و ندار مردی بود که در روزگار جوانی داعیه ی پادشاهی و رسیدن به سلطنت داشت.با فصاحت و زیبایی سخن می گفت، اما اهل اطاله ی کلام و پرحرفی و روده درازی نبود،با کسی دمساز و هم سخن نمی شد مگر برحسب ضرورت،از گذشته اش دم نمی زد و اسرار هویدا نمی کرد، در هر شبانه روز دو مرتبه در انظار عموم آفتابی می شد،مطابق یک قاعده منظم. ساعت ده صبح بساطش را روی سکوی دکان حاج حسین زیر طارمه پهن می کرد و فال نخود می گرفت، به همان دشت اول قانع بود، مبلغ فال نخود به کرم مشتری بستگی داشت،پول دو قرص نان و دوتا خیار یا دوتا گوجه که جور می شد، دیگر فال نمی گرفت، سیر که می شد خودش را از دیده ها پنهان می کرد تا ساعت چهار بعدظهر و یک بساط مختصر دیگر و گرفتن یکی یا دوتا فال نخود، بعدش تدارک شامی مختصر تا فردایی دیگر، ملکشاه زمستان ها داخل مسجد و تابستان ها بالای پشت بام مسجد می خوابید، زمستان و تابستان روزانه با آب رودخانه حمام می کرد،اهل سفر بود و گشت و گذار ، فکر نکنم شهر و دیار و آبادی و خرابه ای باشد که خالو چند روز در آنجا لنگر نینداخته باشد . از دیگر ویژگی های خالو مناعت طبع بود، از هیچ بنی بشری پول نمی گرفت و مهمان هیچ کس هم نمی شد.وقتی که بازار فال نخودش رونق می گرفت چیزی پس انداز نمی کرد و خوراک روزانه اش را هم تغییر نمی داد،مازاد درآمدش را بین چند فقیر دیگر سخاوتمندانه حاتم بخشی می کرد.
وقتی وارد آبادی شدم ، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، نظافت و پاکیزگی همین پیرمرد خانه بدوش بود که با کهولت سن بالا ، دندان هایش از سفیدی می درخشیدند، شمیم عطر یاس از لباس های تمیزش بلند می شد، خیلی دلم می خواست از زندگی و گذشته ی این رند بی آلایش و بریده از دنیا و ما فی ها بیشتر بدانم،از هرکس که در مورد گذشته ی این پیر دوستداشتنی می پرسیدم همه نشان ملا خدامراد را به من دادند، ملا پیرمردی دنیا دیده ، خوش کلام و روحیه ای سرشار از ذوق و نشاط و سرزندگی داشت، وی بیشتر بیت های شاهنامه و هفت لشکر را از حفظ می خواند.به قول خودش هفت پادشاه را دید، درب خانه ی ملا رفتم، با اینکه غریبه بودم و ناآشنا، اما به گرمی از من استقبال کرد، چند بیتی شاهنامه خوانی کرد،کم کم بحث خالو ملکشاه را به میان آوردم ..ملا که کنجکاوی و مشتاقی من را در همان نگاه اول فهمیده بود، آهی کشید و گفت: حال روز ملکشاه این نبود، روزی داشت و روزگاری ،دهه ی ۲۰ که پالایشگاه آبادان را می ساختند، ملکشاه جزو اولین استخدامی های پالایشگاه بود، جوان بود و قامتش کشیده و سینه اش ستبر ، مختصر سوادی هم داشت، خیلی زود مورد توجه کارفرمای انگلیسی قرار گرفت و روز به روز ارتقاء داده می شد، منزل سازمانی در اختیارش قرار دادند. خیلی پس انداز می کرد، چندتا ملک خرید، برای خودش جلال و جبروتی داشت، با اینکه مجرد بود و زن نداشت، اما منزلش پاتوق همه ی هم ولایتی هایی بود که به آبادان می رفتند، خیلی به مردم کمک می کرد، خیلی از هم ولایتی ها را استخدام پالایشگاه کرد، اما یک خواب لعنتی روزگارش را سیاه کرد.
از حرف آخر ملا مات و مبهوت شده بودم که چگونه یک خواب دیدن می تواند سرنوشت ملکشاه را از کارمند عالی رتبه ی شرکت نفت به درویشی و خانه بدوشی و ارتزاق با فال نخود بکشاند…؟
ملا خدامراد که حالت های تعجب برانگیز من را با تیز بینی ورانداز می کرد، استکان چایش را سرکشید ، بعدش گریزی به شاهنامه زد و فقر و فلاکت دوران پیری ابوالقاسم فردوسی را زمزمه کرد،و اشک هایش مثل باران بهاری سرازیر شدند،بعدش گفت: دلم هم برای فردوسی ، هم برای خودم و هم برای ملکشاه می سوزد.
گفتم اوضاع خودت را درک کردم ، خوب می دانم که بر فردوسی چه گذشت ؟ تو فقط از ملکشاه بگو…
ملا گفت : زمستان ۱۳۲۹ ملکشاه در عالم خواب درویش به خوابش می آید که به او بشارت می دهد پادشاه خواهد شد و سلسله ملکشاهی را با اقتدار در ایران تاسیس خواهد کرد، شرط تشکیل سلسه ی پادشاهی اش این است که به همین آبادی بیاید، چند نفر را با خودش همراه بکند در ارتفاعات بادرنگان کمین بکند، ران گوسفندی را به فلان درخت بلوط آویزان نماید، پلنگی آنجا ظاهر خواهد شد که اگر آن پلنگ را به تنهایی بکشد، ستاره اقبالش گشوده خواهد شد و به پادشاهی خواهد رسید.

خالو ملکشاه با دیدن خواب مذکور امر بر وی مشتبه می شود و این توهم در مغز و استخوان وجودش به یقین و باور تبدیل شد که حتما حتما پادشاه خواهد شد. فلذا از پالایشگاه با هزار دردسر انگلیسی ها را قانع کرد که بازخریدش بکنند. تمام مطالبات و حق بیمه اش را یکجا گرفت و دیگر املاک و دارائی هایش را همه پول نقد می کند و یکراست از آبادان با کلی سوغاتی می اید همین آبادی و سرزده امد منزل من، همین جایی که سرکار نشسته ای ، همینجا نشست و شرح حال بازخریدش از شرکت نفت و خوابی که دید را از سیر تا پیاز برایم تعریف کرد.هرچه ریختم و بیختم و دلیل و برهان آوردم که این خواب وهم است ، اما توی گوشش نرفت که نرفت….با چندنفر از بزرگان آبادی نشستی تشکیل دادیم ، انها هم برای مجاب کردن و انصراف ملکشاه هر چه در چنته داشتند گذاشتند روی دایره اما افاقه نکرد و نتوانستند هیچگونه خللی در تصمیم ایشان بوجود بیاورند.در نهایت تصمیم بر این شد که اول از همه به ایشان عنوان پادشاهی را اعطا نماییم ، اسم ایشان که در سجل شناسنامه ملک مسعود بود، ما برای راحتی در تلفظ از خیر مسعود گذشتیم،و ایشان را ملقب به اعلیحضرت ملکشاه نمودیم.
خدا وکیلی سرکیسه را خوب شل کرد، روزی یک گاو و چند راس بز و میش قربانی می کرد و مثل مرحوم کریم خان زند با عدل و انصاف بین صغیر و کبیر و فقیر و دولتمند تقسیم کرد.
سخاوت پیشه و صاحب کرم بود
به درویشان همه لطفش درم بود.
شهی بود با عدل و با داد
دل خلق جهان از عدل او شاد

خلاصه به کمک ملا علی خان ستارگان و حرکات کواکب را رصد و با تعیین ساعات سعد در اوج مشتری و زحل با غروب خورشید با ۱۵ نفر از اکابر و بزرگان همراه با خدمه و حشم و سیورسات و مایحتاج شاهانه ،ملکشاه را بر مادیانی از نژاد حمدانی سوار کردیم ، مشهدی چراغ کرنا می کشید و فرامرز بر کوس و دهل می کوبید، مشهدی عبدالله چاوشی می خواند، مشهدی حسین صلوات غرا می فرستاد، هیمنه و حشم و سواران را که دیدم ، خودم هم به باور رسیدم که اعلیحضرت قوی شوکت قوی قدرت ملکشاه ده پله بالاتر و بهتر ازمرحوم کریم خان زند پادشاهی خواهد کرد. و یکبار دیگر ما روسفید تاریخ خواهیم شد که دومین سلسه بعد از کریم خان وکیل الرعایا به ملکشاه دادگر خواهد رسید.
القصه گردنه ها و کوه و کمرها را گاه به صورت سواره و گاه به صورت پیاده پشت سرگذاشتیم و در یک بیشه که آب رودخانه از میان آن می گذشت اطراق کردیم ، خیمه و خرگاه را قبلا خدمه و چاکران همایونی علم کرده بودند، دوتا گوسفند بزرگ سربریده شد، خرمنی از آتش و دود و دم و بوی کباب و نان تیری و شمیم معطر برنج چمپا و دیگ های خورشت و علم کردن چندین چادر و بهون و شاهنامه خوانی من و سید حیدر، نور مهتاب و ستارگان و بلازه های آتش هیمه های بلوط، نسیم کوه و دره و شرشر آب رودخانه چنان فضا را رمانتیک کرده بود که دلمان نمی خواست صبح بشود، نطق های اعلیحضرت ملکشاه مثل یاسای چنگیز خان برایمان حجت شده بود. رقابت سنگینی بین خدمه و مقربان و اکابر و اعاظم شدت گرفت، هرکس نهایت زورش را می زد که خودش را به اعلیحضرت بیشتر نزدیک بکند و اسباب خوشایندی و انبساط خاطر حضرت همایونی را فراهم کند تا میخ خودش را دربار شاه جوان محکم تر کرده باشد.
حدود ساعت چهار بامداد مطابق خوابی که اعلیحضرت دیده بود باید از خرگاه و خیمه گاه به طرف شمال به مسافت نیم فرسخ به تنهایی خودش را به تنگه برساند ، همانجایی که ران گوسفندی قبلا توسط خدمه به بلوط موعود آویزان شده بود، تا پلنگ به طمع گوشت آنجا بیاید و ملکشاه با دست خالی پلنگ را به هلاکت برساند و با آوردن پوست پلنگ آغاز پادشاهی اش را اعلام نماید. و چون کاوه آهنگر از پوست پلنگ درفش ملکشاهی بسازد.
ملکشاه لباس رزم بر تن کرد، و مثل رستم دستان که در بیشه ی مازندران به جنگ دیو سفید رفت ، مثل شیر ژیان با نهایت وقار و غرور به طرف بلوط راه افتاد.
از زور و بازو و هیکل پهلوانی ملکشاه خیالم راحت بود، اما اینکه پلنگ بیاید خیلی دلم قرص نبود. در غیاب اعلیحضرت بساط عیش و نوش و شاهنامه خوانی را دوباره راه انداختیم.
چنان سرگرم شدیم که رزم پلنگ و اعلیحضرت را به کل فراموش کردیم ، با طلوع آفتاب و دمیدن خورشید جهان افروز همه حواس ها به طرف اعلیحضرت معطوف بود، جان محمد که با دوربین شکاری بر بالای کوه دیده بانی می داد، بانگ زد اعلیحضرت به طرف خرگاه با نهایت سلامت در حال تشریف فرمایی است اما از پوست پلنگ خبری نیست.
اکابر فوری به شور نشستند و مصوب کردند تا یکم نوروز ۱۳۳۰ تفرج و شکوه شاهانه ادامه پیدا کند، یا اعلیحضرت در کارش موفق می شود ؟ یا نمی شود؟ در هر دو صورت بساط شکوه شاهانه و اسباب خوشی مستدام است و همه به فیض کامل خواهند رسید.
به مدت پنج شبانه روز خیمه و خرگاه و بساط عیش و نوش از جیب اعلیحضرت با نهایت گشاده دستی با ریخت و پاش فراوان و بزن و بکوب ادامه داشت، هر بامداد ملکشاه در کنار بلوط موعود کمین می کرد و با طلوع خورشید دست خالی بر می گشت، کم کم کیسه ی ملکشاه ته کشید و رسید به ریال آخر…. جماعت هم ملکشاه را رها کردند، یک عده پشت سرش جفنگ می گفتند ، او سر برداشت و رفت ،بعد از یک مدت غیبت طولانی دوباره به آبادی آمد، اما با هیچکس حرف نمی زند و با فال نخود در حد یک بخور نمیر با دو قرص نان سد جوع می کند. می گوید مرگم نزدیک است ، آمده ام توی آبادی خودم در کنار اجدادم خاک بشوم…. با ملا گرم حرف زدن بودیم که صدای شیون بلند شد. ملکشاه برای همیشه از آوارگی راحت شد و رویای سلطنت را با خود به گور برد و بدون هیچ گناهی سر بر بالین خاک نهاد…..